
امروز قرار بود بچه ها رو ببرم سنجش بینایی....هر چند ماه 1 بار میریم چشم پزشکی....ندا و ماکان دانشگاه بودند و اینجور وقتها که بچه ها از مدرسه میان و تا من برسم دو سه ساعتی تنها میشن دلم اروم نمیگیره و مدام زنگ میزنم....بهشون گفتم حاضر شن و از شانس بد گاهی ساعت 3 کارم تمومه منتها امروز تا نزدیکای 4 مجبور بودم بمونم هوا انقدر سرد بود که بچه ها رو از دم در برگردوندم تو خونه تا ببینم چی پوشیدن یوقت سرما نخورن که مهرداد و مانی لباسهاشون خوب بود ولی اقا ماهان 1 تیشرت تنش بود و 1 سویی شرت هم از رو پوشی...
ادامه مطلب
بستری شدن مانی همزمان شد با مساله عینکی شدن مهرداد.... قول داده بودم اوایل کار تنهاش نزارم و یکم بیشتر حواسم بهش باشه تا عادت کنه ولی نشد.....بعد از مرخص شدن مانی باهاش صحبت کردم و توضیح دادم مجبور شدم تنهاش بزارم و جالب اینجا بود مثل 1 ادم بزرگ گفت درک میکنه امروز مانی بعد از 1هفته خداروشکر رفت مدرسه.....اوایل هفته پیش سر زده بودم هم غیبت مانی رو موجه کردم و هم اینکه هماهنگ کردم هر روز برنامه درسیشو بدن مهرداد بیاره خونه تا ندا باهاش کار کنه و از درسها عقب نمونه امروز از دفتر رفتم مدرسه دنبالشو...
ادامه مطلب
آخه من اینو بندازم دستم؟؟؟!!!:-))))))))) تنگه خب خون تو رگهام جریان پیدا نمیکنه بعدم بنظرتون خیلی رنگی رنگی نیست؟:-))))) ...
ادامه مطلب