عادت داریم به این جنگ و دعواها و بلافاصله آشتی یکی 2روزه منتها این دفعه بهم بر خورد....میثم عادت نداره تو خونه یا حتی دفتر رو حرفش حرف بزنند....چشم گفتنام و گفتم و حالا دیگه نوبت به چشم شنیدنه....شاید بزارین بحساب غرور بیجا و شاید هرچیزی دیگه
شب اون اتفاق وقتی ماکان اومد تو اتاق ازش خواهش کردم اگر امکانش هست 1 شب و تو پذیرایی بخوابه چون میخوام تنها باشم و ماکان هم قبول کرد....صبحش بیدار بودم منتها برای راهی کردن بچه ها به مدرسه از اتاق بیرون نیومدم....ندا در زد اومد تو گفت دارن با ماکان میرن دانشگاه....هردوشون کلاس داشتن....ازم پرسید خوبی؟؟؟ دست زد رو پیشونیم ببینه تب نداشته باشم گفتم خوبم گفت کارت دیر نشه گفتم نه الان بلند میشم و سوییچ و از جیبم بردار ماکان برسونتت گفت دانشگاهش طرحه و الان هم ترافیکه با مترو برن زودتر میرسن
به یکی از بچه های هم صنف که رفیق چند ساله ایم گفتم میام خونت....رفیقم با 1 دختر خانمی 1 سالی میشه عقد کردند منتها بدلایلی هنوز مراسم نگرفتند و سر خونه زندگیشون نرفتند و بالاجبار برای اینکه مزاحم پدر مادرش نباشیم رفتیم خونه ای که گرفته برای زندگی مشترکش....جهیزیه نچیدند و وسایل اندکی داشت....یکم صحبت کردیم از مشکلاتی که پیش رو داره برام گفت و به نحوی باز فقط گوش شنوا بودم و حرفهام و ریختم تو خودم تا بار اضافه برای کسی نباشم اما یکم که گذشت گفتم میرم تو فضای باز جلوی خونه هوایی به کلم بخوره که برای شام صدام کرد و این وسط زنگهای پشت سر هم ماکان و ندا کلافم کرد که بهتر دیدم برم خونه
به رفیقم گفتم ماشین بمونه فردا بی زحمت سر راهت دنبال منم بیا.... احتیاج داشتم کمی پیاده روی کنم منتها میدون و رد شدنی آب پاش خودکاری که چمن هارو آبیاری میکرد بنده رو نشونه رفت و خیسمون کرد....چند شبی میشه هوا پاییزی شده و شروع کردم به عطسه کردن
ساعت نزدیک 2 نصفه شب بود رسیدم خونه کلید انداختم رفتم تو کوچکترا تو اتاقشون خواب بودند....ندا تا منو دید بلند شد گفت کجا بودی خب نمیگی دلمون شور میزنه؟گفتم من که زنگ زدم خبر دادم شام نمیام نگفتم؟گفت چرا ولی بچه ها میگن سابقه نداشته میثم تا این وقت شب بیرون بمونه....گفتم خب بالاخره هرچیزی 1 بار اولی داره....گفت چرا خیس شدی گفتم اینجوری آب پاشید روم و تا عطسه کردم گفت برو لباسهاتو عوض کن سرما میخوری
داشتم از پله ها میرفتم بالا گفت شام نخوردی برات داغ کنم...گفتم خوردم گفت مرغ گذاشتما خوش مزه هم شده بود گفتم نوش جونتون و رفتم بالا لباسهام و که عوض کردم افتادم رو تخت و میلرزیدم....ندا و ماکان اومدند بالا تا منو تو اون وضعیت دیدند که مچاله شده بودم ماکان پنجره رو بست و ندا هم سریع رفت پایین 1 لیوان شیر داغ کرد و به زور دادن به خوردم
صبح نرفتم دفتر و خونه موندنم بی حکمت هم نبود....ندا و ماکان هم کلاس نداشتند و باهم خلوت کردیم.....ساکت بودم و اونا از دیروز میگفتند که نبودم....در اخر ندا گفت با مانی و ماهان صحبت کرده و ماهان متوجه اشتباهش شده که نباید هر حرفی رو از مدرسه یاد میگیره بدون توجه به خوب و بد بودنش تو خونه بازگو کنه...مخصوصا با وجود 2تا برادر کوچکتر از خودش...برای مانی هم نسبت به سنش معنی کلمه رو توضیح دادند
ندا گفت میدونم نباید دخالت میکردم....گفتم بحث دخالت نیست ندا تو از خواهر به ما نزدیکتری گفت نمیتونم ببینم کسی اذیتتون کنه گفتم ندا جان من کسی نیستم و قصد ندارم عذابشون بدم گفت شاید بهتر بود بگم نمیتونم ببینم خاری به پای هیچکدومتون بره. گفتم ولی قبول کن بچه هرچقدرم عزیزه تربیتش از اون عزیزتره گفت هر کسی هم ندونه من به چشم دیدم از جون براشون میزاری ولی باور کن دست خودم نیست...گفتم عادت میکنی گفت منم نمیتونم قول بدم بی توجه بشینم پس توام قول بده عادت کنی....خندم گرفت گفت دیگه از من دلخور نیستی؟ دستشو گرفتم گفتم شما عزیز دل میثمی شما خودت صاحب اختیاری گفت پس چرا با خودت اینجوری میکنی؟ گفتم این مدت سر 1 سری مسایل کارم به شکایت و شکایت کشی و وکیل کشیده همشون جمع شد روی هم و منتظر 1 جرقه بودم
ماکان هم نشسته بود و مشغول گوشیش بود و گاهی به نشونه تایید سرشو تکون میداد که به شوخی زدم پشت سرش و گفتم پاشو 2تا چایی بریز تازه بخودش اومد گفت چششششششم شما جون بخواه....دوباره دراز کشیدم رفتم زیر پتو و از صبح چند تایی قرص کلداستاپ و کلداکس و آنتی هیستامین خوردم بجای رو اومدن فقط خوابم
متوجه بودم وقتی بچه ها رسیدن همش بهشون میگفتن هیس داداش خوابه و ساکت بزارین استراحت کنه اما مانی هم چند دفعه اومد لای در و باز کرد و اولش میگفت دروغ میگین داداشم نیومده بعدش که دید تو اتاقم به بهونه اینکه شاید بیدار شده باشم میومد که سری آخر با مهرداد اومدن و وقتی میخواستن برن صداشون کردم گفتم بیاین تو درم پشت سرتون ببندین....وقتی دیدن بیدارم نیششون تا بناگوششون باز شد بدو اومدن منم بلند شدم نشستم و هر کدوم اومدن 1 طرفم و سعی میکردم نفسم بهشون نخوره اگر سرما خوردگیه ازم نگیرن....سرشون و چسبوندن تو بغلم منم نوبتی بوسشون کردم....مانی گفت داداش ماکان و دعواش کن گفتم چرااااا؟ گفت من دیشب نبودی لج کردم غذا نخورم ماکان سرم داد زد..... گفتم خوبه خودت میدونی لج کردی....گفت امشب گشنمه ولی میشه بیای؟گفتم منم گشنمه تازه دلم 1 غذای خوب و تند هم میخواد با 1 عالمه فلفل....مانی گفت دادااااااش....محکم بغلش کردم فشارش دادم گفتم جان داداش.داداش قربونت بره شوخی کردم
یکم بعدش با هم اومدیم بیرون و از دم در اتاق بچه ها که رد شدیم مهرداد و مانی رو فرستادم پایین و از لای در نگاه کردم دیدم ماهان داره نماز میخونه....درسته هنوز به سن تکلیف نرسیده ولی گاهی کارش گیر باشه از این کارهای خارق العاده انجام میده....رفتم نشستم 1 گوشه فقط نگاهش کردم.....داشتم کیف میکردم....وقتی نمازش تموم شد سریع گفت سلام منم با لبخند گفتم سلام آقا.قبول باشه....گفت مرسی بعدش جانماز و جمع کرد گفتم چرا آخر نمازت دعا نکردی؟گفت آخه...گفتم اگر نمیخوای من حرفهاتون و بشنوم میتونم برم بیرون گفت نه بمون آخه فکر کنم وقتی داشتم نماز میخوندم انقدر تو دلم دعا کردم خدا شنید دیگه آخه برآورده شد.....گفتم به این زودی؟!خوش بحالت.منم دعا کردی؟گفت تو رو از خدا دعا کردم....گفتم فقط واسه من؟گفت نه واسه خودم تو رو از خدا دعا کردم که بیای....1لحظه هردومون ساکت شدیم گفت داداش ببخشید منم مثل مانی معنیشو نمیدونستم ولی دروغ نمیگم میدونستم حرف خوبی نیست....گفتم خونه حرمت داره داداش گلم تو که نماز میخونی حیف نیست زبونت به اینجور حرفها آلوده بشه؟گفت چشم دیگه تکرار نمیشه قول میدم....انگشت کوچکمو گرفتم رو به روش گفتم قول؟اومد انگشتش رو گره زد به انگشتم گفت قول که کشیدمش جلو تو بغلم
ما را در سایت به نام زندگی دنبال میکنید
برچسب: ) meaning,) emoji,) emoticon,) meaning in text,) emoticon meaning,) emoji meaning,) meaning in text message,) what does this mean,) smiley,) 3, نویسنده: بازدید: 2225