تو خونه ی ما تنها بچه مدرسه ای که خرداد امتحان داره ماهانه....مهرداد و مانی توصیفی بودن و خلاص شدن...تعطیلات تابستونشون شروع شد....چند روز دیگه هم باید برم و کارنامه هاشون رو بگیرم....ماهان هم دیروز هم امروز امتحان داشت...دیشب بهش گفتم بره تو اتاق من و ماکان درس بخونه تا رفت و آمد مهرداد و مانی اذیتش نکنه از طرفیم تا هر وقت خواست بیدار بمونه....از ماکان هم خواستم حالا که داره میره بیرون مهرداد و مانی رو هم با خودش ببره تا هم خونه ساکت تر باشه هم اینکه بچه ها پوسیدن تو خونه یکم جشن ببینن....از همین جا عنق شدن آقا ماهان شروع شد...بهش میگم ماهان جان من دارم خونه رو خلوت میکنم بخاطر تو اما انگار نه انگار....گفتم ظهر از امتحان اومدی گفتم بزار بخوابه خستست بعدشم که هم تلویزیونتو نگاه کردی هم بازی کردی دیگه الان وقت درسه....
گفتم بزرگ شده میشینه سر درسش دیگه هی نرم بهش سر بزنم تمرکزشم از دست بده....طبقه پایین مشغول کارای خودم بودم....ساعت از 10 شب گذشته بود بچه ها اومدن خونه....مانی داشت با صدای بلند تعریف میکرد گفتم هیس....هم نمیخواستم حواس ماهان پرت بشه و هم اینکه یوقت دلش بخواد....خداروشکر بهشون خوش گذشته بود....
رفتن بالا لباساشون و عوض کنن که 1 لحظه دیدم ماهان داره پله ها رو با سرعت نور میاد پایین و ماکان هم دنبالش میگه بگیرمت کشتمت....بلند شدم ببینم چخبره که ماهان رفت پشت من قایم شد و گفت داداش نزار منو بگیره....انقدر وسطشون اینور اونور شدم که آخر سر ماکان داد کشیدم که خرس گنده خجالت بکش مثل آدم وایسا حرف بزن ببینم چتونه....گفت از این آقا بپرس بالا سر وسایل من چه غلطی میکرد؟ماکان خسیس نیست چیزی هم برای قایم کردن نداره و اهل نظم و ترتیب هم نیست اما اصلا خوشش نمیاد بدون اجازه به وسایلش دست بزنیم....دست ماهان و گرفتم از پشتم آوردمش بیرون گفتم تو رفته بودی بالا مثلا درس بخونی دیگه؟اینجوری؟آره؟گفت خوندم بخدا تموم شد....انقدر اعصابم از دستش خورد شده بود که دادمش به ماکان گفتم تحویل شما خودتون باهم کنار بیاین من هیچگونه دخالتی نمیکنم....ماهان هاج و واج داشت نگاهم میکرد....فقط وقتی داشتن میرفتن به ماکان گفتم مواظب سرش باش....
10 دقیقه 1 ربعی پایین نشستم و بعدش رفتم بالا اول مانی و مهرداد باید میخوابیدن...وقتی در اتاق خودمون رو باز کردم همون لحظه ماکان با خط کش زد کف دست ماهان که رفتم جلو خط کش و ازش گرفتم و گفتم کافیه دیگه بیرون لطفا میخوام ازش درس بپرسم....به ماهان گفتم بشین رو تخت ....صندلی کامپیوتر و کشیدم آوردم روبه روش نشستم و پامو گذاشتم رو تخت کنارش طوری که نتونه جایی بره و خط کش هم تو دستم....وقتی شروع کردم به پرسیدن اولش یکم هل کرد که خط کش و انداختم روی میز و گفتم حواستو جمع کن از اول جواب بده....تمامش رو بلد بود اما چه فایده خون آدم رو میکنه تو شیشه اونم تازه سر دومین امتحان....
وقتی کارم تموم شد کتابشو دادم دستش و پامو برداشتم گفتم برو بخواب....بد اخلاق و اخمو شده بود....رفتم بالا سرش پیشونیش رو بوس کردم بهش شب بخیر گفتم اما داشت کف دستشو میمالید....گفت من دستم درد میکنه چجوری فردا امتحان بدم....بهش گفتم شانس آوردی خودم دست به کار نشدم....بعدش کف دستشو گرفتم تو دستم و بوس کردم و بهش گفتم تقصیر خودت بود اما نگران نباش تا فردا خوب میشه حالا دیگه بخواب....
اومدم پایین به ماکان گفتم نامردی نکردی ها....گفت کی تا حالا شده ازم چیزی بخوان بهشون ندم؟بهش میگم ماهان نمیگم ازم اجازه بگیر حداقل خبر بده من اخلاقم این مدلیه اما به جان میثم خودش پررو بازی درآورد منم 2تا بیشتر نزدم اونم کف دستی که باهاش مینویسه نبود....گفتم خط کش و از کجا پیدا کردی گفت از خود ماهان جاش و پرسیدم...گفتم خلاصه کارت سخته چون آقا رفته تو قیافه واست که چطور مهرداد و مانی و میبره گردش میاد منو میزنه....تا اینو گفتم ماکان دراز کشید کوسن مبل و گذاشت رو سرش و گفت ای باباااااااا....
امروز هم ماهان به محض اینکه از جلسه امتحان اومد خونه از ذوق اینکه فردا امتحان نداره تو کوچه بود تا وقت نهار که به زور آوردمش تو....بیرون جهنمه ترسیدم گرما زده بشه حالا بیا درستش کن....الانم یکی 1 لیوان شربت خاک شیر بهشون دادم به صف توی پذیرایی زیر کولر کنار خودم خوابیدن....ماکان هم از دانشگاه بیاد ببینم چکار میکنه
به نام زندگی...ما را در سایت به نام زندگی دنبال میکنید
برچسب: ماکان و ماهان, نویسنده: بازدید: 5914