بستری شدن مانی همزمان شد با مساله عینکی شدن مهرداد.... قول داده بودم اوایل کار تنهاش نزارم و یکم بیشتر حواسم بهش باشه تا عادت کنه ولی نشد.....بعد از مرخص شدن مانی باهاش صحبت کردم و توضیح دادم مجبور شدم تنهاش بزارم و جالب اینجا بود مثل 1 ادم بزرگ گفت درک میکنه
امروز مانی بعد از 1هفته خداروشکر رفت مدرسه.....اوایل هفته پیش سر زده بودم هم غیبت مانی رو موجه کردم و هم اینکه هماهنگ کردم هر روز برنامه درسیشو بدن مهرداد بیاره خونه تا ندا باهاش کار کنه و از درسها عقب نمونه
امروز از دفتر رفتم مدرسه دنبالشون و نیم ساعتی زود رسیدم تا از وضعیت مهرداد هم باخبر بشم....از همه جا بیخبر شروع کردم مقدمه چینی از حساس بودن مهرداد و رسیدن به اینکه آیا این 1 هفته مشکلی پیش اومده یا نه؟ معاونشون هم گفت درسته مهرداد با توجه به روابط اجتماعی ضعیفش زنگهای تفریح رو با مانی میگذرونده ولی این 1فرصتی بود براش تا بعد از چند روز تنهایی بالاخره تونست با چند نفر ارتباط برقرار کنه و الانم خداروشکر مانی جان با 1 انرژی مضاعف برگشته.....گفتم فرمایشات شما متین ولی منظورم چیز دیگه ای بود.....معانشون گفت من مطلب خاص دیگه ای به ذهنم خطور نمیکنه.....باخودم گفتم شاید من بیش از حد این قضیه رو بزرگش کردم و واقعا انقدرها هم به چشم نمیاد
تشکر کردم و میخواستم از دفتر بیام بیرون که زنگ خونه به صدا در اومد و از پنجره دفتر که به حیاط مدرسه دید داره مهرداد و دیدم که 1 گوشه از حیاط منتظر ایستاده و تقریبا وقتی مدرسه خالی شد عینکشو از کیفش بیرون اورد و زد به چشمش و از در رفت بیرون....اینجا بود که شصتم با خبر شد بله تمام این هفته کار اقا مهرداد همین بوده و از اونجایی که مانی هم نبود تا به من خبر بده با خیال راحت مخفی کاری میکرده
انتظارشو نداشتن من از مدرسه خارج بشم.....مانی خیلی استقبال کرد و رفتیم سوار ماشین شدیم و تمام مدت داشت صحبت میکرد و معلوم بود دلش خیلی برای دوستاش و خانم معلمشون و بطور کل مدرسش تنگ شده...... ولی مهرداد تمام مدت ساکت بود و فقط وقتی دم در خونه پیادشون کردم بعد از اینکه خداحافظی کردیم مجددا برگشت سمت ماشین و با استرس پرسید داداش تو مدرسه بودی؟! نگاه خاصی بهش انداختم و گفتم بله شمارم از پنجره دیدم
وقت نداشتم همون موقع به این جریان رسیدگی کنم و باید دوباره 1سر میرفتم دفتر برای همین موکول کردم به شب...وقتی رفتم خونه 1دوش گرفتم یکم استراحت کردم و با ماهان و مانی سرو کله زدم و رفتم تو آشپزخونه به بهونه کمک کردن به ندا و ازش پرسیدم این 1 هفته مهرداد دایم عینک تو چشمش بود که گفت اره و پرسیدم کی میرفته دنبال مهرداد از مدرسه بیارتش که ندا گفت ماکان.....دیگه سراغ ماکان نرفتم چون معلوم بود مهرداد با همون ترفند سر ماکانم شیره مالیده ولی میثم گیرش انداخت.....بعد از شام مهرداد و صداش کردم بالا....وقتی اومد سرش پایین بود ولی برعکس ماهان که اینجور وقتها با فاصله از من وایمیسته مهرداد اصلا فاصله نگرفت و نشست کنارم و بلافاصله گفت داداش ببخشید....گفتم پس خودت میدونی چکار کردی گفت لو رفتم....بهش گفتم مهرداد تو تمام این مدت به من دروغ گفتی.من بهت اعتماد کردم ولی تو جواب اعتماد منو با پنهون کاریت دادی.وقتی دیشب بهم گفتی درکم میکنی با خودم گفتم دیگه بزرگ شدی.خوشحال شدم میتونم روت حساب کنم ولی.......سرمو تکون دادم و 1 اهی به نشونه تاسف کشیدم که مهرداد گفت داداش خب من بهت قول میدم عینکمو میزنم اخه من دوسش دارما ولی میشه اول بریم پیش دوستم(مشاور) اخه من یکم کارش دارم
فردا قراره باهم بریم پیش مشاور و امیدوارم این مشکل حل بشه ولی واقعا بهم برمیخوره
به نام زندگی...ما را در سایت به نام زندگی دنبال میکنید
برچسب: مهرداد میناوند,مهرداد اولادی,مهرداد آسمانی,مهرداد فرهمند,مهرداد بذرپاش,مهرداد مزرعه,مهرداد,مهرداد صدیقیان,مهرداد رئیسی,مهرداد پولادی, نویسنده: بازدید: 1617