شمال

خرید بک لینک

شمال
دو هفته پیش پنجشنبه شب بود که هوای شمال زد به سرم و وقتی با بچه ها در میون گذاشتم خیلی استقبال کردن...همون وقت شب یکی 1 کوله جمع کردن و از ذوق خوابشون نمیبرد....با عزیز و خاله هم تماس نگرفتیم و میخواستم غافلگیرشون کنم.....خاله ندا 1 سال از من کوچکتره و خاطرش برامون خیلی عزیزه....مانی رو وقتی نوزاد بود مادر بزرگم و ندا تر و خشکش کردن....ندا چند روز پیش زنگ زد و گفت دلش برای بچه ها خیلی تنگ شده اما واقعا موقعیتش جور نمیشد بریم و از دستم ناراحت شد

آفتاب نزده بود راه افتادیم اما من به این دلیل که شب تا دیروقت بیدار بودم به ماکان گفتم بشینه پشت فرمون تا من یکم چشمهامو بزارم رو هم....کلی بهش در مورد سرعت مجاز و سبقت نگرفتن و جو گیر نشدن سفارش کردم...دست خودم نیست....مامان خدا بیامرز تو جاده شمال تصادف کرد و خاطره خوبی ندارم و این ترس همیشه باهامه.....آویزی که به آینه جلوی ماشین وصل شده 1 زنگوله داره.....گفتم میدونی که خوابم سبکه.مثل آدم رانندگی نکنی و صدای زنگ در بیاد و بیدار بشم من میدونم و تو.....ماهان و فرستادم جلو کمربندش و بستم و خودم رفتم عقب....بار اول که صدای زنگ و شنیدم از پشت شروع کردم به شمردن و گفتم 1. از آینه نگاهم کرد و گفت به من چه خیابونها پر از چاله چوله و دست اندازه....چشمهامو رو هم گذاشتم که متوجه شدم ماشین و کنار 1 امامزاده وسط راه نگه داشته برای نماز....نسیم دم صبح واقعا عالی بود....تو حیاط کنار سنگ قبرها نماز خوندن عالمی داشت

وارد جاده شده بودیم....خوابم سنگین شده بود ولی حس میکردم سر پیچها خیلی جا بجا میشم اما خبری از صدای زنگ نبود....چشمهامو باز کردم دیدم بله آقا ماهان با دستش آویز و نگه داشته که صدا نکنه و 1 چشمش هم به عقبه که من بیدار نشم.....تا دید دارم نگاهش میکنم سریع ولش کرد که همون لحظه صدای زنگ اومد و ماکان هل برگشت رو به ماهان که چرا ولش کردی؟ من از پشت بهش گفتم بزن کنار که دست و پاش و گم کرد....نزدیک 1 مزرعه آفتابگردون نگه داشت....از ماشین پیاده شدم که مهرداد و مانی گفتن گشنشونه....سوییچ و از ماکان گرفتم در صندوق و زدم و گفتم وسایل صبحانه رو بیارن....ماهان که از کنارم رد شد بی هوا یکی زدم پس کلش.... سرشو گرفت چند قدمی ازم فاصله گرفت و گفت داداش واسه چی میزنی خب؟ به من چه مگه تقصیره منه؟ ماکان و بزن.....ماکان هم برگشت بهش گفت تو از اونایی که با 2 تا چک به کرده و نکردشون اعتراف میکنن....مانی اومد جلو گفت تازه داداش میخواستن آویز و در بیارن....ماکان گفت تو یکی ساکت شو آدم فروش....مهرداد گفت راست میگه داداش ولی ترسیدن بیدار شی نتونن سریع وصلش کنن از دوباره....ماکان رفت سمت مهرداد گفت ببند دهنتو میزنم لهت میکنما....مهرداد رفت پشت من که گفتم ماکااااااااان....به کوچکترا یکی 1 وسیله دادم و متفرقشون کردم

1 لقمه خودم میخوردم یکی برای مانی میگرفتم....شکر یادمون رفته بود بیاریم....ماهان نصف قندون و خالی کرد تو استکان چاییش که ماکان از دستش گرفت و بهش گفت مرض قند میگیری بدبخت....قاشق پیدا نکرد با ته چاقوی پنیر شروع کرد هم زدن. صدای مهرداد و درآورد که حالا من چجوری پنیر بخورم الان چاقو میچسبه به دستم....ماهان هم گفت الان تمیزش میکنم و ته چاقو رو کرد تو دهنش و به مهرداد گفت بیا....ماکان که رفته بود تو قیافه با این حرکت ماهان زد زیر خنده گفت اذیتش نکن....1 چاقو تمیز داد دست مهرداد

ادامه راه و خودم نشستم.....5 دقیقه ای بیشتر به رسیدنمون نمونده بود که ماکان با مادر بزرگ تماس گرفت و گفت دلت چقدر برام تنگ شده؟ دوست داشتی الان اونجا پیشت بودم؟ بعدش گفت پس در و باز کن عشم که دیگه طاقت دوریتو ندارم....صدای جیغ ندا رو از پشت گوشی شنیدم......دلم لک زده بود برای دستپخت مادر بزگم مخصوصا قرمه سبزی و ماکارونی....با اینکه راه افتادنمون بدون برنامه ریزی بود و خیلی از وسایل شخصیمون و جا گذاشتیم اما میشه گفت تقریبا اونجا همه چی داریم....مانی 1 خرگوش هم داره به اسم باگزبانی....اما بدلیل حساسیت مهرداد.ندا ازش تو شمال نگهداری میکنه

ندا پارسال دانشجوی ترم 7 بود که کنکور سراسری ارشد شرکت کرد منتها قبول نشد و خب تو روحیش تاثیر گذاشت.....بسیاری از سوالات از درسهایی اومده بوده که هنوز پاس نکرده بوده....امسال کنکور سراسری شرکت نکرد اما تمام اطرافیانش با اینکه گفته بودن نه دیگه حوصله درس نداریم رفتن و ثبت نام کردن...به اصرار ما آزاد شرکت کرد و تهران انتخاب رشته کرد....به احتمال زیاد هفته آینده جوابها میاد و به امید خدا اگر قبول بشه این 2 سال میاد و با ما زندگی میکنه....خیلی به مامان بزرگ اصرار کردیم همراه ندا بیاد اما بدلیل مریضی قلبی دکتر هوای آلوده تهران و براشون ممنوع کرده و خب از طرفی هم خیالم راحته اونجا خواهر برادرهاش که یکی 2تا خونه باهاشون فاصله دارن هواشونو دارن

یکی 2 روزی تونستم بدون دغدغه و نگرانی یکم با خودم خلوت کنم....میرفتم لب دریا و آهنگ گوش میکردم.....رفتیم سر خاک آقا جون.....جون دوباره گرفتم اصلا زنده شدم اما حیف خیلی کم بود

به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: شمال موزیک,شمال,شمال ايران,شمال العراق,شمال نیوز,شمال ایران,شمال امريكا,شمال چت,شمال از شمال غربی,شمال افريقيا, نویسنده: بازدید: 2250 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:31

صفحه بندی