بستری شدن مانی

خرید بک لینک

روزها رو گم کردم یادم نمیاد 2شنبه بود یا 3شنبه.....گمون کنم 2شنبه رفتیم واکسن آنفلونزا زدیم که شبش مانی تب کرد مجبور شدیم تو پذیرایی بخوابیم که خنک تره و ندا هم موند پیشمون....جوراب کاموایی پوشیده بودم از سرما:-)))هوا باز بهتر شده این چند روز منتها سرما رو به آلودگی ترجیح میدادم باز

تمام اون شب مانی بهونه کرد....پاشویه کردیم تبش اومد پایین منتها صبح 40 بود که واقعا دست و پامو گم کردم و از تشنج ترسیدم.....با ندا رفتیم بیمارستان....تو دلم همش به واکسن آنفلونزای لعنتی بد و بیراه میگفتم منتها دیدم نه بیمارستان غلغلست و فهمیدم بله ویروس جدیده....رفتم سراغ دکتر گفتم من الان باید چکار کنم؟گفت انتظار نداری بیمارم و ول کنم بیام بالا سر مریض شما که؟گفتم نه ولی بچم داره تو تب میسوزه بگو تا شما کارت تموم میشه من چکار کنم؟

دیگه دیدم نه اینجوری نمیشه مانی رو بغل کردم ندا هم وسایل و برداشت دنبالم میدویید....بودن ندا 1نعمت بزرگ بود تو این روزها....رفتیم بیمارستان خصوصی بلافاصله 4تا شیاف و بعدشم بستریش کردن....آنژیوکت وصل کردن به دستهای کوچیکش....زنگ زدم به ماکان گفتم بیاد دنبال ندا ولی ندا میخواست بمونه پیش مانی و منم با اینکه دلم راضی نبود ولی چون تو بخش کودکان بستری بود و تو اتاقش 3تاتخت بود که 2همراه دیگه خانم بودند به موندن من ایراد گرفتن....فکر میکردم مانی با ندا میمونه ولی زمان خداحافظی دستاشو دورم حلقه کرد و شروع کرد گریه کردن....هم اتاقیها هم رضایت دادند ولی مامور ول کن نبود میگفت میان پشت سرت حرف میزنن گفتم اقا شما میگی من چکار کنم بچه نمیمونه....به هر بدبختی بود موندم و عجب شبی بود....مانی بقدری از انژیوکت و شیاف و هجوم پرستار و دکتر دورش ترسیده بود که وقتی خواب بود تا جابجاش میکردم داروهاش و بدم با چشمهای بسته همش میگفت نه نه و گریه میکرد و من فقط میگفتم هیچی نیست داداشی تموم شد کسی کاری بهت نداره من پیشتم و انقدر بی جون بود که باز بیهوش میشد....ساعت به ساعت دارو داشت و مثلا خیر سرم خواستم بیدار نشه سرش و بلند نکردم و شربت و با سرنگ دادم بخوره که از 2تا سرنگ اولیش و خورد و بدبختی سر سرنگ دوم پرید تو گلوش بلندش کردم بیدار شدن به سرفه کردن و گریه هم میکرد نفسش بدتر بند میومد....یکی از مادرهای تو اتاق به دادم رسید منم فقط میگفتم غلط کردم داداش ببخشید

دیگه بیدار شد و تلوزیون اتاق هم جلوی تخت ما بود داشتیم نگاه میکردیم که مانی 1 نگاه به 2تا تخت کناریش انداخت دید مادراشون خوابیدن رو تخت کنارشون کلید کرد الا و بلا بیا باهم بخوابیم....گفتم داداشی اونا کوچیکن....یکیشون 1سال و نیم داشت و اونیکی هم 4سال....گوشش به این حرفها بدهکار نبود.....محافظ کنار تخت و دادم پایین رفتم بالا که تختش صدا داد گفتم یا ابوالفضل الانه که بریم پایین ولی خداروشکر اتفاقی نیفتاد فقط شبها هرلحظه حس میکردم از لای رنده ها الانه که رنده بشم از بس جا تنگ بود

ساعت 7 شب شام میدادن خاموشی اعلام میکردن ولی از اونجایی که عادت به شب زنده داری پیدا کرده بودم و وضعیت مانی هم نگران کننده بود نمیتونستم بخوابم....با خونه که صحبت کردم به شوخی گفتم گشنمه دیدم 1 ساعت بعد 1ساندویچ و مخلفات آوردن بالا گفتن ماکان اورده....فرداش برای ملاقات ندا سالاد میوه درست کرده بود و جدا از همه اینها اناری که ماکان تنبل دون کرده بود خوردن داشت.....روز دانش اموز بود و مهرداد کادوی مانی رو هم که 1 پوشه بود با لوازم تحریر داخلش اورده بود....به دفتر خبر دادم که نمیتونم بیام دیدم یکی 1 اسباب بازی به دستشون بلند شدن اومدن عیادت.....ماهان همونجا از دم در بیمارستان 1 موتور فلزی خریده بود که میکشیدی عقب ولش میکردی راه میرفت....جعبه نداشت پلاستیکشم تا بیاد بالا پاره کرده بود.... با کلی ذوق اومد تو ولی وقتی اسباب بازیها رو دید گفت آبروم رفت که....ماکان هم گفت وقتی به حرفهای من و ندا و معلمهات گوش نمیدی آبروت نمیره نه؟ دیدم ماهان برگشت منو نگاه کرد سری به نشانه تاسف تکون دادم و قرار شد تو این روزهای باقی مونده خودشو ثابت کنه و من بپرسم اگر ازش راضی بودن 1 فرصت دوباره بهش بدم.....از طرفی نمیدونم چرا ندا به مامان بزرگ خبر داده بود که تا صدای مانی رو پشت تلفن نشنیدن راضی نمیشدن و میخواستن بیان....مانی هم تا تونست خودشو لوس کرد....دایی هم زنگ زدن صحبت کردن

مانی حوصلش سر میرفت....1 چرخ مخصوص سرم میاوردم و سرم و آویزون میکردیم و میرفتیم با هم بیرون از اتاق قدم میزدیم ولی سریع میفرستادن داخل چون هر اتاق مخصوص 1 نوع بیماری بود و ممکن بود بچه ها از هم بگیرن و اونوقت بیا و درستش کن....بالای تخت مانی نوع بیماری رو نوشته بود تب و استفراغ:-))))یکی از هم اتاقیهاش قهرمان پرتاب دیسک بود هرچی میدادن دستش پرت میکردن....یعنی سرسام گرفتیم از صدای اسباب بازیهاشون.....چند شب مجبور بودم کیمیا ببینم وای عجب شکنجه ای:-))))گوشی هم درست انتن نمیداد دیگه میشستم با مانی کتاب میخوندیم یا بازی فکری انجام میدادیم

غده های لنفاوی 2طرف گلوش ورم کرده بود و قرمز شده بود ولی نمیدونم چرا از ریه عکس برداری کردن که خداروشکر جوابش خوب بود و به اصرار خودم از گلوش سونوگرافی کردن که محیطش مانی رو میترسوند و از اونجا معلوم شد عفونته و انتی بیوتیک بود که به سرمش تزریق میشد....5شنبه بابا باخبر شد و با 1 وانت اسباب بازی اومد ملاقات....مانی خیلی خوشحال شد.....با اینکه سعی کردم کم نزارم ولی متوجه بودم وقتی پدر مادر هم اتاقیهاش و میبینه بهونه میکنه که برم رو تخت کنارش

کلافه شده بودیم ولی میگفتن اگر میخواین ببرینش باید خودتون امضا بدین و با رضایت باشه و دکتر هم دیگه نسخه نمیده که خب مگه از جون بچم سیر شده بودم.....جمعه صبح دیدم سرمش نمیره و خون برگشته که پرستارو صدا کردم گفت سرم رفته زیر پوستش دستش باد کرده باید آنژیوکت و به اینیکی دستش انتقال بدن که حاضر بودم بمیرم ولی مانی رو تو اون شرایط نبینم که از درد بقدری گریه کرد نفسش دیگه بالا نیومد و ماسک اکسیژن بهش وصل کردن که یکی از بدترین ساعتهای عمرم و گذروندم.....وقتی حالش خوب شد برگه اوردن پول ماسک و حساب کردم گفت داداش یعنی خریدیش؟گفتم اره گفت مال خودمونه من میخوام ببرمش خونه!گفتم ببری چی بشه؟گفت میخوام باهاش بازی کنم.....ماکان هم میگفت هرچیو پولشو گرفتن بردارین بیارین:-)))))ولی ترجیح میدادم چیزی از اونجا حالا نه بخاطر خاطرش ولی بخاطر کثیفیه محیط بیمارستان با خودمون نیاریم چون باید ضدعفونی میشد......دیگه از دیشب شروع کرد به غذا افتادن منتها نباید هرچیزی میخورد و مانی هم هوس چیزای نامربوط میکرد......مثلا بستنی تو این سرما....بهش گفتم بریم خونه برات آبمیوه طبیعی بگیرم میگفت خب حالا عیب نداره از همین ابمیوه مصنوعیا بده بخورم حالا:-))))

امروز صبح خداروشکر مرخص شد و به ماکان گفته بودم کارت منو بیاره بره صندوق که خرجش از اونی که فکر میکردم کمتر شد خداروشکر.....اگر بیشتر میشد مجبور بودم یا از بابا کمک بخوام یا به بچه ها رو بندازم یا برم وام بگیرم:-))))روز اخر مشخص بود برای پول نگه داشتن از طرفی هم بچه بدون همراه خب شماها بهش رسیدگی میکنین اخه؟ که من هروقت میخواستم بمونم باید کارت تهیه میکردم و 60 تومنی بابت اون میدادم.....حتی 1روز با ندا جامو عوض کردم 1ساعتی برم خونه دوش بگیرم بیام ماموره بابت جابجایی هر 1 دقیقه میومد به میگفت خانم بیرون....آخر سر خانمهای هم اتاقی تا مامور میومد ندا رو تو کمد قایم میکردن:-))))مانی به ندا گفته بود برو مثل فیلما لباس پرستار بپوش....آخ اخ اومدم خونه ماکان گفت زیر چشمات گود رفته رنگ و روت زرده خودمو وزن کردم دیدم نیم کیلو لاغر شدم اصلا 1 حس بدی بهم دست داد خب زحمت کشیده بودم براش:-)))))

امروز وقتی رسیدیم خونه مانی یکجا ننشست که فقط میدویید بالا میومد پایین....رفتیم 1 دوش گرفتیم تا ماهان و مهرداد از مدرسه بیان نهار بخوریم....با اینکه هر روز 2ساعتی دیده بودمشون ولی دلم خیلی براشون تنگ شده بود.....از مهرداد در مورد مدرسه و عینکش سوال کردم از همه چیز راضی بود....فردا باید برم مدرسشون غیبت مانی رو موجه کنم چون هنوز یک هفته طول درمان داره باز چون بدنش ضعیف شده نباشد کسی بیاد نه جایی بره چون 1 سرفه یا عطسه ممکنه باز بیچارمون کنه خدایی نکرده....رفتم مدرسه سفارش مهردادم بکنم و بگم درسهای مانی رم روزانه بدن مهرداد بیاره ندا باهاش کار کنه

ماهان هم گفت پسر خوبی بوده و ندا که بدشو نمیگه ولی ماکان هم ای ازش راضی بود.....بعدش 1 دل سیر خوابیدم ولی سیر نمیشم

به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 1534 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:30

صفحه بندی