مدرسه مهرداد و مانی بدلیل نقاشی ساختمان 4شنبه اول مهر تعطیل بود و تنها بچه مدرسه ای ما آقا ماهان بودند که با کلی غر زدن و قول گرفتن منت بر دیده ما نهادند و تشریفشون رو بردند مدرسه که بنده بعد از زنگ اول اجازش رو گرفتم بردمش خونه چون خبری نبود
شنبه4مهر بدلیل جشن کلاس اولیها روز فوق العاده ای بود....مانی درسته پیش رو گذرونده منتها نوشتن نداشتند و دیدن اولین سرمشقهای مانی حس خوبی بهم دست میده
چند شب پیش متوجه شدم ماکان تو خودشه و حرفی نمیزنه و وقتی هم باهاش حرف میزنیم حواسش جای دیگست....فکرش مشغول بود....تلفنش زنگ خورد و رفت تو حیاط....اومدنش یکم طول کشید رفتم ببینم حالش خوبه یا نه که دیدم نشسته روی پله ها....رفتم کنارش یکم جابجا شد منم بشینم...گفتم نبینم داداشم غم تو دلش باشه....گفت من گفتم غمگینم؟گفتم لازم نیست چیزی بگی از چشمهات میخونم حالا بگو ببینم چیشده؟ گفت از چشمهام بخون....گفتم این ورژن این قابلیت رو نداره دیگه ان شالله هر وقت آپدیت شدم....گفت هوا خنک شد بریم تو....این و گفت بلند شد و رفت....متوجه بودم حوصله نداره نخواستم زیاد پیگیرش بشم
شب موقع خواب گفت میثم 1 سوال ازت بپرسم مسخرم نمیکنی؟گفتم سعی میکنم...گفت وقتی جواب رد شنیدی چه حسی داشتی؟ بلند شدم نشستم گفتم متوجه منظورت نمیشم نکنه آقا مکان مغرور ما عاشق شده هان؟؟؟!!! بلند زدم زیر خنده بلند شد نشست گفت مرگ ماکان یواش الان همه میریزن اینجا آبروم جلو ندا میره...گفتم به شرطی که کامل برام تعریف کنی....قضیه از این قرار بوده که تو دانشگاه دختر خانمی از این آقا داداش ما خوشش میاد و خب 1 مدتی کلاساشو با ماکان برداره و همش تو چشم باشه و به هر بهانه بیاد صحبت کنه...انقدر تابلو که دوستای ماکان و دوستای دختره هم فهمیدن اما چند روز پیش دیگه امیدش نا امید شده و دیده از ماکان آبی گرم نمیشه با 1 پسری دوست شده و خب تو روحیه ماکان تاثیر گذاشته....باهاش صحبت کردم گفتم بیشتر از اینکه علاقه باشه عادت بوده و حالا که کسی نیست بهت توجه خاصی داشته باشه 1 خلا حس میکنی و نباید به هر قیمتی بخوای پرش کنی و خلاصه ...............فکر میکنم بی تاثیر نبود
دیشب ساعت از 1 گذشته بود دیدم مهرداد با گریه داره میاد پایین....هول کردم بلند شدم رفتم سمتش همه جای بدنش رو نگاه میکنم میگم چیزیت شده؟؟؟؟؟ میگه نه.میگم خواب بد دیدی؟میگه نه.میگم ماهان اذیت کرده داستان ترسناک تعریف کرده؟میگه نه.ندا گفت خاله جون به لبمون کردی چیشده.گفت اگر بگم داداش دعوام میکنه.ندا 1 نگاه با تعجب به من انداخت مهرداد و گرفت سمت خودش گفت به خاله بگو.گفت فردا کلاس فوق برنامه ها شروع میشه زبان داریم من دفتر 40 برگ 2 خط ندارم.....این و گفت و زد زیر گریه....گفتم برو بگیر بخواب فردا تو راه میخریم...گفت نه فردا صبح مغازه ها بستست...گفتم ساعت چندم زبان داری؟گفت دوم....گفتم خب میخرم میدم بدن بهت....خلاصه مرغش 1 پا داشت و دیگه داشت کلافم میکرد که با عصبانیت بهش گفتم الان وقت گفتنه؟؟؟؟ این موقع شب یادت افتاده؟؟؟ رفت پشت ندا که گفتم همون حقته فردا دفتر نداشته باشی معلمت دعوات کنه آبروت بره....این و که گفتم گفت نههههههه و باز زد زیر گریه...ندا بهش گفت من 1 فکری دارم...مهرداد گفت چی؟ندا با دستش اشکهای مهرداد و پاک کرد و گفت اول گریه نکن بعدم برو بالا 1 دفتر فارسی 40 برگ با مداد و خط کش بیار
بله درست متوجه شدین بیچاره ندا نشست با خط کشی از دفتر 1 خط دفتر 2خط زبان ساخت البته فقط چند صفحه وگرنه مجبور بودن تا صبح بیدار بمونن
تا یادم نرفته بگم ماهان با پول تو جیبیهای خودش برای کادوی روز تولدم 1خودکار بسیار زیبا بهم هدیه داد
به نام زندگی...ما را در سایت به نام زندگی دنبال میکنید
برچسب: شروع مدارس,شروع مدارس ایران,شروع مدارس در امریکا,شروع مدارس در سال 93,شروع مدارس سال 92,شروع مدارس امسال,شروع مدارس در ایران,شروع مدارس در استرالیا,شروع مدارس در اروپا,شروع مدارس ابتدایی, نویسنده: بازدید: 2157