عینک مهردادم

خرید بک لینک

امروز قرار بود بچه ها رو ببرم سنجش بینایی....هر چند ماه 1 بار میریم چشم پزشکی....ندا و ماکان دانشگاه بودند و اینجور وقتها که بچه ها از مدرسه میان و تا من برسم دو سه ساعتی تنها میشن دلم اروم نمیگیره و مدام زنگ میزنم....بهشون گفتم حاضر شن و از شانس بد گاهی ساعت 3 کارم تمومه منتها امروز تا نزدیکای 4 مجبور بودم بمونم

هوا انقدر سرد بود که بچه ها رو از دم در برگردوندم تو خونه تا ببینم چی پوشیدن یوقت سرما نخورن که مهرداد و مانی لباسهاشون خوب بود ولی اقا ماهان 1 تیشرت تنش بود و 1 سویی شرت هم از رو پوشیده بود....انقدر لباس تنش کردم نمیتونست تکون بخوره....تازگیا یکم سرفه هم میکنه که بعد از چشم پزشکی به ندا گفتم ببرتش دکتر....گلوش چرک کرده و کمی دارو داد و قرار شد فعلا ما که حالمون خوبه فردا بریم واکسن انفلونزا بزنیم

کسی که واکسن میزنه نباید مریض باشه و 3روز نمیتونه حمام بره چون نباید به جای واکسنش اب بخوره و اگر شما دست راست باشید واکسن رو دست چپ میزنن تا کمتر ازش کار بکشین و واکسن 2 تا 3 هفته دیگه عمل میکنه و ممکنه تو این فاصله دچار سرماخوردگی بشین....حالا فردا داستان داریم با مانی....ماهان هم هر زمان گلوش بهتر شد حتما میبرمش....این واکسن هم مد جدید امساله

داشتم از چشم پزشکی میگفتم....خداروشکر ماهان و مانی مشکلی نداشتن ولی دکتر چندتا سوال در مورد مهرداد ازم پرسید نگرانم کرد....مثلا هنگام انجام تکالیف ایا چشمهاش و جمع میکنه و فاصلش رو با کتاب کم میکنه یا مثلا چشمهاش و میماله و زود خسته میشه؟

تنها چیزی که یادم افتاد این بود که مهرداد تازگیا خیلی به تلوزیون نزدیک میشینه طوری که مدام بایدتذکر بدم...دکتر گفت جای نگرانی نیست و شماره چشمش خیلی پایینه و اصلا میتونه از عینک استفاده نکنه اما توصیه کرد یکی 2سالی با عینک راه بیاد تا چشمش ضعیفتر نشه و خدایی نکرده مجبور نباشه عینک رو همیشه بهمراه داشته باشه

وقتی رسیدیم خونه ندا برگشته بود که ماهان و مانی رو سپردم بهش و با مهرداد رفتیم تا عینک و تهیه کنیم....تو ماشین بهش گفتم داداشی چرا تازگیا انقدر میچسبی به تلوزیون؟ خب اگر از دور نمیبینی چرا به من نمیگی؟ گفت خب من از کجا میدونستم من فکر کردم شماهم مثل من میبینین....راست میگه خب بچم....بهش گفتم دکتر گفته فقط یکی 2سال یعنی تا وقتی هم سن الان ماهان بشی باید 1 دوست جدید همش پیشت باشه تا چشمهای قشنگت چیزیش نشه....گفت آخجون مثل دوستم که میریم پیشش باهم حرف میزنیم. من دوسش دارم. اسمش چیه؟

دست کشیدم روی سرش گفتم اسمش اقای عینکه ....داداشم سرش و انداخت پایین دیدم اشکاش داره میریزه....سرش و اوردم بالا گفتم میثم قربونت بره نبینم اشکاتو....با دستم صورتش و پاک کردم گفت داداشی همه قبلا مسخرم میکردن بهم میگفتن لال حالا میگن کور....از این حرف به قدری داغ کردم که خدا میدونه....بهش گفتم همه بیخود کردن همچین حرفی به داداش باهوش و مودب و هنرمند من زدن....دستم و گذاشتم رو قلبش و گفتم عوضش تو 1 قلب مهربون داری ظاهر که مهم نیست....گفت ماهان و مانی چی؟ گفتم نه حتی اگردلشونم بخواد من واسه اونا نمیخرم فقط واسه مهردادم میخرم

رفتیم جایی که دکتر ادرس داده بود.....انقدر تنوع عینک داشت 1 ساعت داشتیم انتخاب میکردیم....خداروشکر به پستمون ادم خوش اخلاقی خورده بود....هرچی عینک گرد و ته استکانی و بزرگ یا به قول خودش خنگی بود داد من زدم چشمهامو چپ میکردم مهرداد میخندید.....آخر سر 1 عینک قشنگ به سلیقه خودش و به کمک من انتخاب کرد و دادیم شیشه بندازه....یادتون باشه مهرداد خیلی سخت پسند بود و همیشه فکر میکرد شاید چیزی که میخره قشنگترش و بعدا پیدا کنه ولی به لطف دوستش و جلسه های گفتار درمانی و مشاوره اعتماد بنفسش بالاتر رفته

1ساعتی هم نشستیم تا عینک اماده شد تحویل گرفتیم و گفتن شاید چند روزی مهرداد دچار سرگیجه بشه باید مراقبش باشم....تو مغازه عینک و ازم گرفت تا من حساب کنم دیدم رفت جلوی اینه زد رو چشمش و بعدم من و فروشنده کلی ازش تعریف کردیم که پسرم شبیه مهندسا شده بود....اومد دستم و گرفت رفتیم بیرون گفت داداشی زمین کجه گفتم زمین کج نیست فدات شمبخاطر عینکته بهش عادت میکنی

وقتی رسیدیم دم در خونه عینک رو از روی چشمهاش برداشتم و رفتیم بالا....مهرداد و فرستادم لباسهاش و عوض کنه....همه رو صدا کردم پایین قضیه رو براشون توضیح دادم ندا زد زیر گریه....گفتم ندایی ما باید به مهرداد روحیه بدیم هرچند که حقیقتا خودم همخیلی برای مهردادم ناراحتم بچم شانس نداره....بعدش رو کردم به پسرها و گفتم نبینم کسی دستش بندازه که با من طرفه متوجه شدییییین؟؟؟؟؟؟ همه گفتن چشم به ماهان گفتم مخصوصا شما اقا ماهان گفت چشم دیگه داداش من که گفتم چشم گفتم خوبه

رفتم بالا پیش مهرداد نشستم رو زانوهام کشیدمش رو به روم لبخند زدم عینکشو زدم روی چشمهاش گفتم به به حتما ماهان و مانی حسودیشون میشه....گفت داداش من خودم میدونم اینارو میگی من ناراحت نباشم ولی من خوشحالم ماهان و مانی چشمهاشون سالمه.....آخه بچه انقدر با فهم و شعور آخه خدا چرا همیشه مهرداد من؟

وقتی من و مهرداد رفتیم پایین مسخره ها شروع کردن واسمون دست زدن...ندا نتونست جلوی خودشو بگیره اخر سرم بغلش کرد ولی نزاشت مهرداد متوجه اشکهاش بشه.....ماکان بهش میگه گواهینامه داری پشت عینک نشستی؟ ندا هم گفت هرچیزی خاص باشه میزارنش پشت ویترین مثل چشمهای مهردادم

امیدوارم بتونه خیلی زود باهاش کنار بیاد....الان وقتی داره مشق مینویسه هر چند دقیقه یکبار در میاره چشمهاشو میماله ....اما دغدغه من بیشتر اینه بتونه از لحاظ روحی بپذیرتش اونم وقتی که مدام باید تو چشمش باشه نه فقط زمان درس و تلوزیون....فردا هویج تازه میخرم ندا براش اب هویج بگیره

u3000

به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 1504 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:30

صفحه بندی