
این مدت جز مراسم خاک سپاری و زنده شدن یک سری خاطرات تلخ چیزی در بساط نداشتم پس تصمیم گرفتم از بچگیهای خودم و ماکان بنویسم..... از اتفاقاتی که خوشایند تره 12.13 سالم بود و ماکان هم 4.5 سال کوچکتر....وقتی بابا خونه بود خب باید خیلی محتاط عمل میکردیم و دست به سینه میشستیم...البته چقدرم که ما پسرهای خوبی بودیم....شوخی هامون هم پشت وانتی بود بابا حق داشتن واقعا کنترلمون کنن که خب دیگه گاهی انقدر میریختیم تو خودمون بحال انفجار میرسیدیم 1گندی میزدیم که حالا یا اکثرا به شهادت میرسیدیم یا به لطف مامان جو...
ادامه مطلب