این مدت جز مراسم خاک سپاری و زنده شدن یک سری خاطرات تلخ چیزی در بساط نداشتم پس تصمیم گرفتم از بچگیهای خودم و ماکان بنویسم..... از اتفاقاتی که خوشایند تره
12.13 سالم بود و ماکان هم 4.5 سال کوچکتر....وقتی بابا خونه بود خب باید خیلی محتاط عمل میکردیم و دست به سینه میشستیم...البته چقدرم که ما پسرهای خوبی بودیم....شوخی هامون هم پشت وانتی بود بابا حق داشتن واقعا کنترلمون کنن که خب دیگه گاهی انقدر میریختیم تو خودمون بحال انفجار میرسیدیم 1گندی میزدیم که حالا یا اکثرا به شهادت میرسیدیم یا به لطف مامان جون سالم به در میبردیم
یادمه ماکان میوه درخت کاج جمع میکرد...جرقش هم از درس علوم مدرسش خورد که باید کاردستی درست میکرد....البته برای کار دستیهای مردم ازارانه هم خیلی بدردمون خورد اما بیشتر خودمون و ازار داد.....یادمه با چوب و کش تیرکمون درست میکردیم دونه های میوه درخت کاج و میکندیم ازش بعنوان تیر استفاده میکردیم و خیلیا رو کبود میکردیم که اخرین شلیک به مجسمه اتاق مامان بابا بود که نبایدبدون اجازه داخلش میشدیم.... 1000تیکه شد....2تا پا داشتیم 2تا دیگه هم قرض کردیم در رفتیم پشت تخت اتاق خودمون قایم شدیم و بابا به قصد کشت اومد اینو میشد از قرمزی چشمهاش فهمید اما خب خدا مامان و بیامرزه مانع شد و فقط یادمه وسایل اتاقمون بود که تو هوا به پرواز دراومدن و رو سروصورتمون خورد شدن و تیرکمونم به خاطره ها پیوست....بگذریم که در مراسم از دست دادنشون چقدر ابغوره گرفتیم
همه چیز به مردم ازاری ختم نمیشد....یادمه از سفر شهرستانمون پرهای شتر مرغ با خودم داشتم....خودم کنده بودم....میچسبیدم به توری قفسشون و با دست غذا میگرفتم داخل قفس و صداشون میکردم و وقتی حواسشون پرت میشد پرشونو و میکندم...خیلی بی رحم بودم چون یادمه شتر مرغا دیوونه میشدن و ته پرها خون بود خب دردشون میومد...بماند که چقدر سر همین قضیه تو سری خوردم و پرها رو ازم گرفتن ریختن دور اما خب به هر نحوی بود چندتاییشو تو کولم قایم کردم اوردم تهران
مامان از سوسک میترسید....مثل خیلی از خانمهای دیگه...1روز که بابا خونه نبود و حوصله منو ماکان هم بشدت سر رفته بود و از درس مدرسه هم خبری نبود چون تابستون بود جرقه ای شیطانی در مغزمون روشن شد و خلاصه که یکی از دونه های میوه درخت کاج و کندیم با ماژیک مشکی رنگش کردیم اسپری زدیم براق شد و از کنار پرهای شتر مرغ قسمتهای شاخک مانند و پرز دار و کندیم کوچک بریدیم با چسب خیلی ماهرانه چسبوندیم بجای پاهای سوسک محترم...سوسک بالدار باشه که دیگه چه بهتر...پس پوست پیاز رو هم جای بالهاش گذاشتیم....از حد طبیعی یکم بزرگتر شده بود....چسبوندیم لای چین های پرده و نشستیم جلوی تلوزیون...چقدرم خوشحال بودیم بزور جلو خندمونم گرفته بودیم لو نریم
مامان بیچاره از همه جا بیخبر از اشپزخونه با 1سینی وارد شد...3تا لیوان شیر و کنارشم شیرینی خامه ای بود....منتها ما لیاقت نداشتیم بهمون رسیدگی بشه...هرچی منتظر موندیم خودش ندید پس من مجبور شدم با 1نگاه متعجبانه زل بزنم به سوسک و اروم دستمو ببرم سمتش اشاره کنم و بگم مامان اون چیه رو پرده؟نقش بازی کردنم عالی بود....استعدادام هدر رفت...شاید اگر جدی میگرفتنم الان مثل شهاب حسنی معروف شده بودم خخخخخخخ
مامان خدا بیامرز هم هرچی اینور اونور کرد چیزی ندید و گفت چیو میگی؟چی چیه؟من چیزی نمیبینم....ماکان گوشه پرده رو گرفت تکون داد تا روی سوسک باز شد و گفت ایناهاش این سوسکه چیه مامان خخخ خلاصه چشمتون روز بد نبیند که مامان نیم خیز بود بشینه که سینی رو پرت کرد رو هوا منو ماکان مثل اینکه وسط میدون جنگ باشیم سریع سینه خیز شدیم سرمون و گرفتیم و لیوان و سینی و شیر و شیرینی هرکدوم 1طرف پرت شد و مامان هم در حال جیغ زدن دونه دونه دمپایی هارو از پاشون در میاوردن پرت میکردن که یکیش در راه برگشت کمونه کرد خورد تو سر منه بیچاره و دیگه اخرش شروع کردم اعتراف که مامان نزن خرابش میکنی سوسک نیست ما درستش کردیم...هرچی میگفتم مگه میشنیدن....دیگه اخرش ماکان رفت با دست از رو پرده جداش کرد دنبال مامان راه افتاد که نشون بده واقعی نیست مامان پا به فرار گذاشت و پووووووووففففففف وقتی فهمیدن همش زیر سر ما بوده نشستن 1نفس راحت کشیدن و از همون نگاههای معروف خانوادگی عاقل اندر سفیه بهمون انداختن و ماهم مثلا پشیمون و نادم بودیم سرمون و انداختیم پایین
مامان 1نگاه به وضع خونه انداخت که انگار بمب ترکیده باشن و 1نگاهم به ساعت کردن و گفتن پاشین جمع کنین تا باباتون نیومده...بسیج شدیم و شروع کردیم....اون وسط دیدم ماکان نشسته بالا سر شیرینی خامه ای منفجر شده و همونجوری با انگشتش تمیز میکنه میذاره دهنش میخوره اشکاشم داره میریزه....گفتم ماکانه کثافت نخور مرض میگیری میمیری گدا خب میریم میخریم داری گریه میکنی...برگشت گفت نخیرم میثم بی ادب من واسه شیرینی خامه ای گریه نمیکنم خب بابا میاد دعوا میکنه من میدونم تمیز نمیشه....1کارتون میداد یکی ایه یاس میخوند چی بود؟؟؟دقیقا شبیه همون شده بود هی میگفت من میدونم
که مامان دیگه اخمهاش باز شد با لبخند نشست پیشش سرشوبغل کرد بوسش کرد گفت نگران هیچی نباش این 1راز بین خودمون میمونه...منم رفتم کنارشون نشستم مامان به منم لبخند زد و خامه رو با انگشتش کشید رو بینیم منم با انگشتم خامه رو از رو بینیم پاک کردم خوردم ماکان وسط گریه هاش گفت میثم کثافت نخور مریض میشی میمیری گدای بدبخت....مامان بهش گفت بی ادب نشو ماکان داداش بزرگترته....منم که بهم برخورده بود شیرجه زدم روش میگفتم بگو غلط کردم و مامان هم سعی داشت جدامون کنه اون وسط و وقتی دید نمیتونه بلند شد رفت گفت الان زنگ میزنم باباتون که برق 3فاز از کلمون پرید افتادیم دنبال مامان که غلط کردیم و در عرض نیم ثانیه خونه شد مثل دست گل
بعدش که از خستگی ولو شده بودیم مامان برامون میوه اورد و وقتی میخواست بشینه پرسید اگر احیانا مارمولکی سوسکی کرمی چیزی جایی قایم نکردین من بشینم که هممون زدیم زیر خنده ماکان رفت سوسک و اوردش به مامان میگفت دست بزن ببین واقعی نیست دیگه نترس ولی مامان ازش دوری میکرد که گذاشتیمش کنار اما مامان بهش با دقت که نگاه کرد گفت این خیلی طبیعیه چجوری درستش کردین که خب براشون توضیح دادیم و دونه دونه گفتیم از چی ساخته شده تا بالاخره گرفتن دستشون
تصمیم داشتیم یادگاری نگهش داریم منتها 1 بار هم بعدا ماکان لای دفتر کتابای مدرسش معلمشو باهاش ترسوند که خب بابارو خواستن و ماکان که حسابش رسیده شد اون بکنار چون حقش بود شورش و دراورد دیگه ولی سوسک بیچاره معلوم نشد عاقبتش چیشد
اینم اخرش بگم که مامان سر ماهان باردار بودن D-:بیچاره داداشم
به نام زندگی...ما را در سایت به نام زندگی دنبال میکنید
برچسب: خاطره اسدی,خاطرة,خاطره حاتمی,خاطره پروانه,خاطره ها,خاطره به انگلیسی,خاطره دلبرکان غمگین من,خاطره,خاطره شعر,خاطرة قصيرة, نویسنده: بازدید: 700