ماهان فراموشکار و مانی کنجکاو

خرید بک لینک

امروز از دفتر رفتم کارتهای مراسم 40 عمو رو بگیرم و برای عمه هم ببرم که تازه اسباب کشی کردن و یکم دیر رسیدم خونه دیدم جلوی در خونمون تو کوچه تجمع کردن


رسیدم بچه هارو دیدم که از باشگاه اومده بودن و اقا ماهان کلید یادش رفته بود مونده بودن پشت در


پرس و جو کردم متوجه شدم بله نگو کوچه تازگیا شده پاتوق چند تا اوباش که از این مواد مخدرهای جدید مصرف میکنن...از همینا که اعتقادم دارن اعتیاد نداره...نگو همسایه ها شاکی شدن و بالاخره یکیشون صداش در اومده و بقیه پشت بندش اعتراض کردن و اوناهم اول پررو گری دراوردنو بعد اسم مامور اومده وسط متواری شدن


خیلی اعصابم خورد شد که چرا بچه ها باید بجای اینکه تو خونه در ارامش پای تلوزیون و بازیشون باشن وسط معرکه بودن....منم که این تایم ها اکثرا سرکارم از چشمم پنهون مونده بود....تو این گرما که اجازه تو کوچه بازی کردن ندارن نهایتش حیاط دوچرخه و اسکوتر بازی میکنن


خلاصه که رسیدم و در و باز کردم و کلید و دادم ماهان و گفتم با بچه ها برن داخل و یکم با همسایه ها صحبت کردیم و خداحافظی کردم اومدم تو حیاط دیدم مانی نشسته با تعجب و کنجکاوی داره چیزی رو بررسی میکنه صداش کردم گفتم چرا وسط حیاط نشستی پاشو برو تو هول بلند شد دستشو گرفت پشتش گفتم اون چیه گفت چی گفتم دستتو نشون بده دست خالیشو اورد روبه روم گفتم اون یکی باز دستشو برد پشتش جابجا کرد وسیله رو دستشو خالی کرد اورد جلوم حرصم دراومد دستشو گرفتم اوردم مشتشو باز کردم سیگارو برداشتم گفتم این چیه؟جواب نداد ترسیده بود صدامو بردم بالا داد زدم کریییییی؟؟؟؟میگم این چیه؟؟؟؟؟


میخواستم بزنم تو گوشش که چشماشو بست و ماهان از بالای پله ها دویید اومد گفت داداش اینو اونا انداختن تو حیاط وقتی داشتن فرار میکردن....به مانی گفتم برو بالا دستاتم تمیز بشور
سیگار که چه عرض کنم 1دور خالی شده بود و معلوم نبود با چی پر شده....بو کردم بوی گند میداد....انداختم زیر پام لهش کردم حسابی و با شلنگ اب گرفتم تمیز شستم و تمام این مدت اقا ماهان بالا سر بنده داشتن فضولی میکردن که اصلا بهش محل ندادم از پله ها رفتم بالا چشمم خورد به کلیدش که رو جا کفشی بود و وقتی برگشتم سرش پایین بود حواسش اصلا نبود و داشت راهشو میومد که خورد بهم وایساد


بهش اخم کردم استرس همه جونشو گرفت گفت داداش چیشده؟؟؟کلید و برداشتم گفتم این چیه؟؟؟گفت دیرمون شده بود کلید و گذاشتم کتونیمو بپوشم یادم رفت ببخشید...سرشو انداخت پایین گفتم من زندگیمو بتوی حواس پرت میسپرم میرم؟؟؟چکار کنم دیگه کلیدت یادت نره؟؟؟گفت یادم نمیره قول میدم...گفتم نخ بندازم ببندم گردنت؟؟؟گفت دادااااش گفتم داداش و کوفت داداش و زهرمار...دستتو بیار جلو....بدون حرف کف دستشو اورد جلو گفتم برگردون روی دستتو بیار بالا که محکم با کلیدا زدم رو دستش دستشو جمع کرد صداش در نیومد فقط داشت استخوناشو میمالید گفتم کی گفت دستتو بکشی؟گفت داداش ببخشید دیگه بخدا یادم میمونه قول میدم دستم درد گرفت نزن....گفتم بایدم درد بگیره بلکم دفعه بعد یاد دردش بیفتی یادت نره دستتو بیار جلو...اون یکی دستشو اورد گفتم همون قبلی....با مکث دستشو اورد یکی دیگه زدم فقط چشماشو دندوناشو محکم فشار داد رو هم ولی دستشو دیگه نکشید گفتم گمشو تو


وقتی رفتم تو مهرداد ازم پرسید برای استخرش قرار بود دماغ گیر بگیرم خریدم؟؟؟تازه فهمیدم خودمم میتونم حواس پرت باشم ویادم رفته...بهش گفتم حاضر شه بریم با هم بگیریم و به ماهان گفتم فقط دلم میخواد تا میام باز 1دست گل دیگه اب داده باشین گفت داداش خیالت راحت مراقبم گفتم دیدم مراقبتهاتو لب و لوچش اویزون شد سرش و انداخت پایین مانی گفت داداش ماهان دیگه رییس بازی در نمیاره تازشم خیلی مهربون شده کاش ماکان زودتر بره سربازی .....ادم فروشیه این مانی


ماکان هم که دنبال کارای خدمتشه هنوز و چند روز پیشا داشت برای کوچکترا خط و نشون میکشید که نبینم رفتین سر وسایلم و تا دید همشون بغض کردن بغلشون کرده بوسشون کرده هر کدوم از وسایلاشو به یکی بخشیده خخخخ


ماهان از همه بیشتر ناراحتشه...ان شالله داداشم جاش خوب باشه و براش به راحتی این زمان بگذره و مردتر از اینی که هست برگرده پیشمون

دوستان اگر راه حلی دارین برای اینکه چطور این قضیه مواد رو به بچه های کنجکاوم توضیح بدم ممنون میشم

به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 1453 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:21

صفحه بندی