باغ و استخر

خرید بک لینک

طبق روال تمام 5شنبه جمعه ها دیروز بعد از دفتر با بچه ها رفتم سینما.....فیلمی که میخواستیم ببینیم فقط 1سانس داشت و اگر میخواستیم اول نهار بخوریم تایمشو از دست میدادیم پس هله هوله خریدیم و کوچکترا مشغول خوردن شدن و ماهم بعد از 2بار سینما رفتن و فیلم خوب دیدن این سری خورد تو ذوقمون دیگه داشت خوابمون میبرد


نهار گرفتیم رفتیم پارک با گربه ها دور هم غذا خوردیم خلاصه روز خوبی بود و بعد از امتحانات نیم ترم به بچه ها خوش گذشت برای همین جمعه هم بیخیال ما نشدن و منم از هوای گرم متنفرم و دیگه داشتم عزا میگرفتم که یاد باغ بابا افتادم....همون باغی که تو یکی از پستها باهم در مورد مانی اونجا صحبت کردیم....دیگه با بابا تماس گرفتم و گفت خودشون نمیرن باغ و ما میتونیم بریم.....به ندا گفتم بابا نمیاد باهامون بیا گفت هم امتحان داره هم ما میخوایم استخر بریم راحت باشیم


آش رشته دستپخت ندا خانوم برای نهار واقعا مزه داد و دیگه راه افتادیم و قرار شد برای شام هم خونه باشیم....تمام اینارو گفتم که آخر پست بهم خرده نگیرید چون من تمام سعیمو کردم اخر هفته خوبی براشون بسازم ولی بعضیا لیاقت ندارن
خلاصه بابا با همسایه کنار دستی باغ تماس گرفته بود ایشونم زحمت کشیدن استخر رو تا اومدنه ما پر کردن


از اونجایی که شنا بلد نیستم یکم با بچه ها اب بازی کردم و بیشترم مشغول مهرداد بودم که از اب میترسید....بعد از کلی سروکله زدن راضی شد تو بغل من بیاد داخل اب ولی بچه ها اذیتش میکردن بهش اب میپاشیدن و دیگه ترجیح دادم بشینم زیر سایه درخت خودمو باد بزنم از دور مراقبشون باشم


ماکان مشغول عکس گرفتن بود برای صفحه های مجازیش و منم مدام در حال تذکر دادن به کوچکترا


یکی از درخت بالا میرفت یکی جونور پیدا میکرد بقیه رو باهاش میترسوند....بعد از مدتها داشتن با این سر و وضع و بدون لباس میگشتن و حسابی از خود بیخود شده بودن


بهشون گفتم اگر میخواین بدویین دور استخر نباشین خیسه لیز میخورین خدایی نکرده میفتین سرتون میخوره جایی حالا بیا درستش کن ولی کو گوش شنوا....1لحظه دیدم ماهان با چه سرعتی دور استخر داره میدویه قشنگ فهمیدم قراره 1اتفاقی بیفته دلم هری ریخت پایین و نیم خیز شده بودم بلند شم بگیرمش و هنوز صداش نکرده بودم که دیدم بله پاش لیز خورد افتاد زمین سرخورد رفت زیر پای مهرداد و مهرداد با سر افتاد تو آب..... من که داد زدم یا حضرت عباس ماکان که نزدیکتر بود تازه متوجه قضیه شد سریع پرید مهرداد و گرفت داد بمن و خودشم اومد بیرون


بچم خیلی ترسیده بود....هرچی اب خورده بود سرفه کرد اومد بیرون همینجوری داشت میلرزید و گریه میکرد....تا خیالم از بابتش یکم راحت شد برگشتم سمت ماهان که دیدم با مانی ساکت نزدیکمون نشستن و نگرانن ولی فهمید کارش ساختست....بلند شد گفت داداش ببخشید داداش غلط کردم داداش پام لیز خورد به خدا نمیخواستم بندازمش تو آب راست میگم.....هیمنجوری میگفت و عقب عقب میرفت که اولین کشیده رو خوابوندم زیر گوشش افتاد رو زمین....از کنارش رو زمین 1شاخه شکسته شده رو برداشتم و تا میخورد زدمش ماهانم فقط صورتشو گرفته بود طبق معمول عذرخواهی و التماس ولی گوشام هیچی نمیشنید و فقط به این فکر میکردم اگر خدایی نکرده بلایی سر یکیشون میومد چی؟چه خاکی تو سرم میریختم؟وسطش هرچی از دهنمم درمیومد بارش میکردم چون اصولا دست خودم نیست و بعدشم یادم نمیاد چه چیزهایی گفتم و فقط میدونم بهش گوشزد کرده بودم نباید بدویه......لباس تنش نبود همه جونش قرمز شد مخصوصا که خیسم بود
ماکان داشت پشت مهرداد و میمالید و وقتی مهرداد حالش جا اومد تازه متوجه ما شد دویید اومد شاخه رو ازم گرفت انداخت اونورگفت مهرداد حالش خوبه این یکیو کشتی...بعدم به سمت استخر اشاره کرد و گفت برو پیشش .....لباساشونو پوشیدن و دیگه برگشتیم خونه


بیچاره ندا از همه جا بیخبر چه استقبالی از لشگر شکست خوردمون کرد ولی وقتی قیافه هامون و دید حالش حسابی گرفته شد....سمت من که میدونست نباید بیاد....قضیه رو از ماکان پرسید بعدم رفت پیش ماهان تو اتاق

به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: باغ و,طراحی باغ و,باغ, ونک,باغ,باغ, ونك,عکس باغ و استخر, نویسنده: بازدید: 1352 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:26

صفحه بندی