همدان

خرید بک لینک

یکشنبه شروع کردیم جمع کردن وسایل برای همسفر شدن با بابا....زمانی که این موضوع رو باهام در میون گذاشت که همسرش و دخترش هفته دوم عید میرن شهرستان پیش مادر زنش و میخواد این مدت رو با ما همدان بگذرونه خب نمیدونم خوشحال شدم یا ناراحت اصلا نمیدونستم چطور با بچه ها در میون بزارم منتها بعد از بستری شدن بابا در بیمارستان سر قضیه شکستگی پاش بچه ها بخصوص ماکان و ماهان نرمتر شده بودن و خب خداروشکر کنار اومدن و حتی خود منم راهی جز قبول کردن نداشتم چه برسه به بقیه

خداحافظیمونم به همون اندازه دراماتیک شد و قبل از ظهر دوشنبه راهی شدیم و نهار کوکوسبزی دستپخت عزیز بود که تو راه خوردیم و ساعت 2.3بود به بابا ملحق شدیم و مهرداد و مانی رو فرستادم تو ماشین بابا و جبهه گیری های این 3تا وروجک شروع شد و ماهان شروع کرد به زیاد کردن صدای آهنگ و حرکات موزون دراوردن اونم مخصوصا وقتی که از کنار ماشین بابا رد میشدیم تا به مهرداد و مانی بگه چقدر داره خوش میگذره و از طرفیم حرص میخورد که چرا مهرداد جلو نشسته خودش عقب....ادامه پیدا کرد تا جایی که ماکان صدا رو کم میکرد یا اهنگ اروم انتخاب میکرد و ماهان از عقب صدا رو زیاد میکرد و اهنگهای شاد میزاشت تا بالاخره ماکان برگشت کنترل و از ماهان گرفت و به کل ضبط و خاموش کرد و ادامه سفر در سکوت طی شد البته اصلا حوصلمون سر نرفت و تماشای طبیعت تو نم نم بارونی که گرفته بود عالی بود

وقتی رسیدیم هوا واقعا سرد بود و بارونم شدت گرفته بود برای همین فقط خودمون و رسوندیم داخل خونه و وسایل تو ماشین موند....خارج شهر تو خونه ای که از ارث پدری به بابا سهم رسیده بود ساکن شدیم.....خداروشکر لباس گرم برداشته بودیم

تو این مدت به عموی بابا و داییش که خونه کناری و روبرویی بودن سر زدیم و تخم مرغ محلی و حلوای محلی و ماست سوغات یا عیدی گرفتیم و هر روز شیر تازه گاو برامون میاوردن با نونی که خودشون تو تنور پخته بودن خلاصه حسابی بهمون میرسیدن ولی ما عادت به خوردن شیر سنگین اول صبح نداریم و برای اینکه حرومش نکنیم تا یکی 2ساعت بچه هارو مینشوندم 1جا

در کل سفر خوبی بود و فقط میخوام به چندتا خاطره ی مهمش اشاره کنم

شبها بچه ها بخاطر عوض شدنه جای خوابشون بدخواب شده بودن و باید میچسبیدن بمن....مانی 1طرفم مهردادم 1طرف دیگم....با کمبود رختخواب مواجه بودیم 1 لحاف کرسی میکشیدیم رومون که از سنگینیش صبحاش با بدن کوفته بیدار میشدیم.....خلاصه شب سوم ماهان شروع کرد بحث که 2شبه شماها پیش داداش میخوابین امشب نوبته منه منتها هیچ کدوم راضی نشدن به حرف منم گوش نکردن و خب ماهان ظاهرا کوتاه اومد ولی صبح کار خودشو کرد و وقتی بیدار شدیم همه جارو دنبالش گشتیم....خونه. حیاط .کوچه.خونه های فامیل....تا بالاخره با بابا رفتیم و نزدیک زمین چرای گوسفندها پیداش کردیم....با توپ پر رفتم بلکم بلایی سرش بیارم تا عمر داره یادش نره بدون اجازه غلطی انجام بده و اینجوری منو تو هول و ولا نندازه و دیگه هرچی مراعات کرده بودم بس بود....منتها 1 لحظه بابا با سرعت از کنارم سبقت گرفت و همچین یکی خوابوند زیر گوش ماهان که من 6متر پریدم هوا و غلاف کردم...البته اینم بگم که بابا 100برابر از من سختگیرترن پس نگین چرا تو مسافرت و 2.3روزی که باهامون بودن این کارو کردن....اگر کسی خوب بشناستش متوجه رحمی که بحال ماهان کرد میشه.....وقتیم رسیدیم خونه ماهان پشت ماکان پناه گرفت منتها ماکانم ازش شاکی بود و گفت منو با بابا در ننداز خودتون میدونین

خلاصه گذشت تا شبش.....بچه ها از سر شمال توپ بازی مونده بود تو سرشون و خب همدانم ول کن ماجرا نبودن....ماکان توپ والیبال و راگبی هم داره منتها از اونجایی که خیلی سنگین بودند تصمیم گرفتیم با همون توپ بادی مانی بازی کنیم....اینم بگم ماکان نه والیبال بلده نه راگبی فقط محض کلاسش از این توپها نگهداری میکنه که هدیه رفقاش هستند

شب اخر یادمه بابا در حال چرت عصرگاهی بودند که نشستیم به بازی کردن و منو ماکان نگهبانای بابا بودیم تا توپ نخوره تو سرشون ولی خب گاهیم ناموفق ظاهر میشدیم و در اخرم توپ بعد از برخورد با سرشون دقیقا افتاد تو بغلشون....سکوتی تو خونه برپا شد که ماکان بی مقدمه شروع کرد توپ افتاد خونه همسایه.اقای همسایه تورو خدا توپمون و پس بده خواهش میکنیم پارش نکن باشه میریم محل خودمون بازی میکنیم....ما زدیم زیر خنده و بابا هم بلند شدن توپ و پرت کردن خورد تو سر ماکان

اونجا 1سر لالجینم زدیم....مرکز سفال....دقیقه روز مادر بود و بابا 1هدیه واسه همسرش گرفت و منم 1دیزی سنگی برای عزیز و بچه ها هم که خودشون دنبال خریداشون بودن کلی الوچه و زیتون خریدن...مهردادم از بچگی عاشق زیتون بود و تازه زبون باز کرده بود که همیشه سر سفره داد میزد زیتاااااان:-)))

12 فروردین راه افتادیم و وسط راه از بابا جدا شدیم و هرکسی بدنبال هم خونه ای خودش رفت....ندا و برداشتیم هدیه روز مادر عزیز و دادیم و برگشتیم تهران.....هرکی گفته هیچ جا خونه خود ادم نمیشه واقعا که گل گفته....بقدری خسته بودم که حس میکردم اگر 1ماه هم استراحت کنم بدنم جون نمیگیره ولی برای شروع دوباره کار پرانرژی تر شده بودم

جالب بود هیچ کدوم از بچه ها هم اصراری برای بدر کردن سیزدهمین روز عید هم نداشتن....فقط عصری 1سر به مامان زدیم و از دلش دراوردیم چون شرمندش شده بودیم روز مادر کنارش نبودیم

لحنم چقدر کتابیه تو این پستD-:

به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: همدان,همدان ايران,همدان چت,همدان ناظر,همدان پیام,همدان هتل,همدان پرس,همدان قبيلة,همدانیا شیر خدان,همدانی, نویسنده: بازدید: 876 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:26

صفحه بندی