میگن مهمون 1روز 2روز ولی نه دیگه 1هفته....هرچند مهمون نبودیم خونه خودمون بود
29 اسفند با تاریک شدن هوا راهی شمال کشور شدیم تا سال تحویل کنار عزیز باشیم.....سبزی پلو با ماهیمونم تو راه خوردیم....بگذریم از لحظات فوق دراماتیک دیدار مادر و دختر برسیم به سفره 7سین چیدن ندا خانم که به عزیز گفته بود تخم مرغ رنگ نزن من میارم....مامان بزرگ همیشه با رنگ خوراکی به تعداد تخم مرغ رنگ میکنه و صبح اولین روز عید بعنوان صبحانه میخوریم....حالا حدس بزنید ندا با چی رنگ کرد؟یدونه تخم مرغ با لاک قرمزی که بقول خودش تو حراجی 3تا 5 تومن گرفته بود و بوی گند میداد تازه روشم با مشکی طراحی کرده بود...هییییییی
من فکر میکردم مثل باقی روزها 1زندگی عادی رو داشته باشیم منتها اصلا حواسم به این مساله نبود که عزیز بزرگ فامیله و هر روز ما با سیل عظیمی از فامیل دور و نزدیک مواجه میشدیم....از کله سحر گرفته تاااا نصفه شب....روز اول همه هم از راه دور اومدن و انتظار نهار داشتن و اصلا به این فکر نمیکردن شاید ما نهار خورده باشیم...هیچی دیگه زنگ زدیم غذا آوردن دیگه زشت بود صاحبخونه همراهی نکنه و 2بار نهار خوردیم و اضافه کردن وزن از همونجا شروع شد.....واسه یکی میوه نمیگرفتیم یکی رو موقع تعارف میزدیم آجیلش پخش زمین میشد رو یکی چای داغ میریختیم بلکم پاشن برن منتها میگفتن عیب نداره قضا بلا بود
خونه دایی مامان رفتنی رسم دارن گلاب میریزن تو دستمون و خب منو ماکان خیلی به بو حساسیم حتی شده بعد از اسپند دود کردن لباسامون و عوض میکنیم دوش میگیریم....اصرارم دارن گلاب و بزنید به لباس و سروصورتتون که خلاصه دور از چشمشون دستم و تکوندم که همون لحظه دایی وارد شد مجدد بلند شدیم با دست خیس دست دادیم و دیدیم 1چیزی دستشه شبیه حرم که با پرس و جو متوجه شدیم نگو یکی از دوستاش که خدا بگم چکارش کنه عطر سوغاتی اوردن و دایی هم یکی 1پیس هممون و مهمون کردن....نصفم بوی گلاب میداد نصف دیگم بوی عطر مشهد
از دیگر خاطرات جالبمون هم میشه اشاره کرد به 1روز...نه 1 شب دیروقت که همسایه اومد در زد و دیدیم پیرزن مونده پشت در...خلاصه با ماکان رفتیم درو باز که نه یجورایی شکوندیم و با غر برگشتیم به ادامه خوابمون رسیدیم....صبح خانم همسایه اومد برای تشکر گفت شرمنده ها شدم مردم آزار....ماکان زیر لب گفت بودی....همسایه گفت چی؟ماکان گفت هیچی اختیار دارین این حرفا چیه در عالم همسایگی
دیگه براتون بگم از شبایی که میرفتیم خونه دایی میموندیم تا شب دیروقت میگفتیم میخندیدیم والیبال نشسته بازی میکردیم و صبحش میزدیم به جنگل و اتیش روشن کردن تو بادو بارون و هوای سرد و چای ذغالی خوردن و جوجه درست کردن که البته نصف جوجه ها همراه پیازا ریخته شد تو سطل زباله به این دلیل که دایی وقت سیخ زدن عینکشو نزده بود نصفشو ندید
یک شبم نوبت به ما پسرا رسید شام بزاریم ماهم قارچ سوخاری درست کردیم البته اشپزخونه رم سوخاری کردن چون خوششون اومده بود آرد رو سمت هم فوت میکردن و در نهایت با یکی 1پس گردنی متفرق شدن و جارو برقی رم دادم دست سردستشون آقا ماکان و خودم رفتم پیتزا درست کنم اونم چه پیتزایی.....از ظهرهرچی گوشت چرخ کرده و پیاز و سیب زمینی سرخ کرده مونده بود 4تا دونه قارچم ریختم روش و جشن پنیر و گذاشتیم تو ماکروفر..... خمیرش و نمیشد گاز زد سنگ شده بود ولی مگه کسی جرات داشت اعتراض کنه...خودم که باید تا تهش میخوردم
دو سه تا خاطره ریز دیگه هم بگم و پرونده سفر شمال و ببندم و برسیم به همدان با پدر گرامی
عموی مامان بعد از اینکه اومدن و به ما سر زدن میخواستن برن خونه دایی که ندا همراهیشون کرد و عمو شروع کرد خوندن که نون و پنیر آوردیم دخترتونو بردیم....ماکان هم که همیشه 1جواب اماده تو آستینش داره و هیچوقت نمیمونه و میترسه اگر حرف نزنه بگن لالی گفت نون و پنیر ارزونیتون ترشی تپوندیم بهتون....البته ندا با ناخوناش که ما تشبیهش کردیم به پای مرغ از پسش براومد
شاید بگین به به چه داداش خوبی که این مدت نه از داد و بیداد و دعوا خبری بود نه از کتک ولیییییی.....آقا ماهان 1کوچولو بی نصیب نموند....البته کتک حساب نمیشد.....با یکی از پسرای فامیل نشست به تبلت بازی کردن و دید بزرگترا دارن فیلم بهم نشون میدن و طبق معمول واسه هم میفرستن که خب من با چشم اشارمو کردم شما همچین اجازه ای نداری منتها کو گوش شنوا....بعد از رفتن مهمونا آروم صداش کردم طوری که کسی متوجه نشه و خودمم تبلتشو برداشتم جلوتر رفتم طبقه بالا که دیدم اومد و من حرفی نزده خودش اعتراف کرد.....بازوشو گرفتم نشستم رو تخت نیم رخ روبروم بود و دستاشم گرفته بود پشتش.....گفتم ماهان دستاتو بردار گفت داداش ببخشید دیگه نزن بار آخر بود گفتم برنداری اینجا خط کشم نداریم 1راست رفتم سراغ کمربندا....دیگه دستشو برداشت 3.4تایی محکم زدم پشتش منتها درد نداشت آروم نشدم
بلند شدم همونجوری که بازوش تو دستم بود دنبال وسیله گشتن که شروع کرد داداش گولم زدی و خودت قول دادی و ببخشید و دیگه منم ولش کردم منتها تبلت و دادم دستش جلوم فیلمهای کالبد شکافی و احضار روح و........پاک کرد و قول داد تکرار نمیشه و منم گفتم برو پایین دیدم وایستاده گفتم چیه چرا نمیری؟گفت میشه بیام بغلت؟گفتم خیر بدو پایین تا پشیمون نشدم....البته همون شب باهم اشتی کردیم
دیگه چیزی یادم نمیاد....همینشم از من آلزایمری بعید بود
برچسب: عيد نوروز سال ١٣٩٣,عيد نوروز سال تحويل,عيد نوروز سال ١٣٩٤,عید نوروز سال 94,عید نوروز سال 93,عید نوروز سال 1393,عید نوروز سال تحویل,عید نوروز سال اسب,عید نوروز سال 1381,عید نوروز و سال نو مبارک,
نویسنده: کامیار بختیاری