خرید بک لینک

خلاصه مهرداد و سپردم به ندا که بزنم بیرون 1 هوا به سرم بخوره منتها حرفهای ندا باعث شده بود کلافه تر بشم....وقتی میخواستم مهرداد و بسپرم بهش گفت اگر دیگه با بچه ها تنهات گذاشتم:-|

وقت شام ندا مهرداد و اورد سرمیز ولی بعدش مجدد رفتن تو اتاق تا اخر شب که بچه ها خوابیدن ندا اومد پایین بی هوا از پشت بغلم کرد گفت از دست من دلخوری؟گفتم نه گفت ببخشید گفتم عیب نداره....اومد نشست رو به روم پرسیدم مهرداد چطوره گفت وقتی رفتم پیشش انگار منو دیده باشه داغ دلش تازه شده باشه بغلم کرد خیلی گریه کرد پشت پاهاشم نشونم داد براش مالیدم....گفتم کبود شده؟گفت نه یکم قرمز بود دیگه جاش رفت ولیکلی ازت شکایت کرد:-))))گفتم بچه پررو رو نگاه جای اینکه من شاکی باشم..............خب.گفت باهم کتابش و چسب زدیم ولی بجای اینکه حالش بهتر بشه هر دفعه نگاهش میکرد بغض میکرد که من نمیخوام مثل ماهان شلخته باشم من دفترام نباید پاره باشه باید مرتب باشه...گفتم حقشه ندا گفت توام حقته...چشمام گرد شد گفتم تو همین الان نگفتی ببخشید؟؟؟!!! خندش گرفت گفت اون و نمیگم که گفتم پس چی؟گفت مهرداد هم کاردستی تو رو پاره کرد...گفتم کاردستی من؟؟؟گفت بله اون کاردستی رو میخواست بده به داداش میثمش ولی عیب نداره حقته تنبیه شی.اینو گفت و موذیانه میخندید.....گفتم مثل اینکه تنت میخاره ها گفت ساکمو میبندم میرم پیش مامانم ها چی خیال کردی گفتم خدا تو و مامانت و برای منه بی مادر نگه داره....دستشو گذاشت رو لبم گفت هیسسسس.....چند لحظه تو همون حالت فقط هم دیگه رو نگاه کردیم که چشمهاش پر شد دستشو برداشت اومد نشست کنارم بوسم کرد گفت جان ندا دیگه از این حرفها نزن....گفتم امروز وقتی بخاطر مهرداد اون حرف و بهم زدی اصلا ازت ناراحت نشدم فقط تو منو یاد خودم و مامان انداختی بعد از تنبیه های بابا....دستمو گرفت گفت خالت فدات بشه...دستشو اوردم بالا بوس کردم حرف و بردم سمت شوخی گفتم خاله قزی پاشو یچی بیار بخورم گشنمه

فردای اون روز از بازار برگشتنی رفتم دفتر مشاور مهرداد چون کتابها رو از اونجا تهیه کرده بودم....خلاصه یکی عین همون کتاب و یکی دیگه براش خریدم و نزدیک خونه بودم که ندا زنگ زد شام بگیر گفتم من دم درم ولی عیب نداره به مهرداد بگو لباس بپوشه بیاد پایین با هم بریم....یکم طول کشید و خب این به این دلیل بود که مهرداد نمیخواست بیاد ولی بیخود کرده:-))))

در جلو رو باز کردم اومد نشست با لب و لوچه اویزون سلام کرد دست کشیدم رو موهاش گفتم سلام به روی ماه پسر قشنگم کمربندتو ببند بریم.....تو راه اصلا باهام حرف نزد.چسبیده بود به شیشه بیرون و نگاه میکرد....بهش گفتم غذا چی بگیریم شونه هاشو انداخت بالا....منم رفتم مستر گرد....فست فودی مورد علاقه مهرداد....از ماشین پیاده شدم سفارش دادم تا حاضر شه برگشتم تو ماشین یکی از کتابهارو برداشتم شروع کردم طوری ورق زدن که جلب توجه کنه....برگشت منو نگاه کرد بعد سرش و خم کرد زیر کتاب اسمشو بخونه....گفت این چیه؟گفتم اینو اینجا اشانتیون داده میخوایش؟یکم نگاه کرد گفت نه من کتاب خودمو میخوام باز روشو برگردوند گفتم باشه ایرادی نداره پس بندازمش دور....برگشت گفت نه گفتم چرا؟مگه نگفتی نمیخوایش؟گفت خب ننداز دور ببریم واسه مانی گفتم 1کتاب دیگه هم هست اون و میبریم واسه مانی...گفت کو؟کتاب و از صندلی پشت برداشتم گفتم ایناهاش.....چشمهاش برق زد سریع کتاب و از دستم گرفت گفت داداااااش گفتم جان داداااااش گفت دروغ میگی خودم میدونم اش......(نتونست کلمه رو تلفظ کنه:-( گفتم اشانتیون گفت اره همون نیستش اینارو تو خریدی واسه من....خندیدم گفتم بله اینارو من خریدم واسه داداش گلم ولی به 1شرط میدم بهش گفت قبول من دست به تیغ نمیزنم دیگه هیچوقت قول میدم گفتم اون که البته ولی به شرطی که اولین کاردستی رو درست کنی واسه داداش....نیشش تا بنا گوشش باز شد پرید بغلم گفت چشم همون لحظه شماره من و اعلام کردن سفارشها رو تحویل بگیرم. حالا یکی دستهای گره شده مهرداد و باید از دور گردنم باز میکرد:-))))

خلاصه برگشتیم خونه و با ذوق و شوق جلوتر از من دویید تو کتابهاش و به همه نشون میداد.....بعد از شام هم کاری کرد به غلط کردن افتادم....وسط کلی خورده کاموا منو نشونده بود به آقا کمک کنم دستبند ببافه

محصول مشترک من و آقای مهندس هم که این یکی رو بالای تخت خودم وصل کردم تا چند روز دیگه ازش رو نمایی میشه:-))))

برچسب: کاردستی 22بهمن,کاردستی 22بهمن پیش دبستانی,کاردستی 2016,کاردستی 22 بهمن برای کودکان,کاردستی 22 بهمن ماه,کاردستی 2014,کاردستی 22 بهمن مهدکودک,کاردستی 2015,کاردستی 2013,کاردستی 22 بهمن برای مهد کودک, نویسنده: کامیار بختیاری تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:28

صفحه بندی