نمیخواستم بعد از مدتها با همچین پستی ادامه بدم ولی چه کنم که این بچه ها اعصاب برای ادم نمیزارن....هییییییی
مهدکودکها و دبستانهای استان تهران مجدد 2روز بخاطر آلودگی تعطیل شد....کاش مسیولین متوجه بشن اینجوری فقط پشت بچه ها باد میخوره....همینطوری امتحانهای ترم اولشون 1 هفته عقب افتاد وگرنه تا الان باید کارنامه هاشون و میگرفتم....هرچند از بابت مانی و مهرداد خیالم راحته و نمره هاشون و زودتر از کارنامه برام اوردن و همش کامل بوده خداروشکر ولی آقا ماهان هرچی ازش سوال میکنم میگه هیچ معلمی نه برگه ای دستشون داده نه نمره ای اعلام کرده....مگه میشه؟من که متوجه میشم داره مخفی کاری میکنه و منتظر روز کارنامه میمونم و بالاخره از شاهکاراش رو نمایی خواهد شد
بگذریم....برسیم به امروز...صبح من خواب بودم ماهان و راهی مدرسه کردند.....مهرداد از اونجایی که علاقه زیادی به کاردستی داره از دفتر مشاورش براش 1 کتاب خریدم....خیلی ساده مرحله به مرحله توضیح داده و جلو رفته و بچه بدون کمک خودش میتونه از پس کارش بر بیاد....براش جا درست کردم بالای تختش کاردستیهاش و اونجا اویزون میکنه...انصافا هم چون علاقه داره و از طرفی کمی وسواس تمیز کار میکنه و به چشم من خیلیم قشنگ
سر میز صبحانه کتابشو با خودش اورده بود 1 صفحش و باز کرد گذاشت جلوم و گفت داداش ببین میخوام امروز اینو درست کنم....منم دست کشیدم رو سرش و همونجوری که داشتم چایی میخوردم گفتم آفرین خیلی خوبه....گفت خب تیغ میخوام گفتم همینم مونده تیغ میخوای چکار؟گفت خب ببین ایناهاش اینجا خودش گفته...گفتم خیر اینجا نوشته قیچی شماهم از همون قیچی نارنجی کوچکه که برات گرفتم استفاده میکنی نه هیچ وسیله دیگه....گفت نوشته قیچی ولی عکسش تیغه از همونا که دسته داره میزاری تو جعبه ابزار اون کابینت بالاییه ما دستمون نرسه....گفتم خب وقتی میزارمش تو اون کابینت بالایی که دست شما نرسه یعنی چی؟یعنی شما نباید دست بزنی تمام
داشتم حاضر میشدم باز اومد گفت خب من چکار کنم حوصلم سر میره گفتم 1کاردستی دیگشو درست کن گفت آخه باید به ترتیب درست کنم بی نظم نباشه گفتم خب بشین با مانی تلوزیون نگاه کن شاید شب اومدم خودم تیغ و اوردم برات بریدم چیزی رو که میخوای دیگه هم حرف نباشه دیرم شد
وقتی داشتم میرفتم مجدد کلی سفارش کردم بهشون چون میدونستم ماکان و ندا هم برن چند ساعتی تا اومدنه ماهان و بعدش من این 2تا تنهان...همون چند ساعتم چند باری با خونه تماس گرفتم..... ماهان اومد زنگ زد بهم به اونم سفارش کردم.....اجازه گرفت برن تو کوچه گفتم غذا گرم کنن بخورن بعد
ساعت 3 گذشته بود از دفتر زدم بیرون سمت خونه و 4نشده بود رسیدم....ماهان و مانی تو کوچه بودند....مانی نشسته بود و با تبلت ماهان با دوستهاش بازی میکرد.....ماهان و بااشاره دست خواستمش کهنفس نفس زنان اومد و سلام کرد گفتم علیک سلام چه خبرته انقدر بدو بدو اینم تو این هوا میخوای خودتو بکشی؟گفت داریم فوتبال بازی میکنیم خب نمیشه قدم بزنم که. گفتم لازم نکرده بیاین برین خونه بسه خیس عرق شدی گفت باشه یکم دیگه فقطپنالتی بزنیم تمومهقضیه حیثیتیه من نباشم تیم فلجه:-)))گفتم پس آقای خود شیفته دهنتو ببند وقتی نفس میکشی این هوا بیش از حد نره تو ریه هات...همینطوری که داشتم این جمله رو میگفتم دهنشو با دستم بستم یک دفعه مثل اینایی که دارن خفه میشن شروع کرد دست و پا زدن منم خندم گرفت ولش کردم....آخه میدونین ماهان پلیپ داره و نمیتونه خیلی خوب با بینی نفس بکشه و صداشم یکم تو دماغیه بچم....پرسیدم مهرداد کجاست گفت تو خونه
رفتم تو دیدم خونه تو سکوت کامل.... تلوزیون خاموش بود مهردادم تو پذیرایی نبود....رفتم بالا دم در اتاقشون دیدم بببببله....آقا مهرداد نشستن وسط اتاق و مقوا جلوشون و تیغم تو دستشون....خیلی خودمو کنترل کردم صدامو نبرم بالا بترسه خدایی نکرده دستشو ببره.....1نفس عمیق کشیدم گفتم آقا مهرداد میتونم بپرسم دقیقا داری چه غلطی میکنی؟تا صدامو شنید سریع بلند شد تیغ و گرفت پشتش گفت هیچی هیچی....رفتم جلو دستم و دراز کردم روبروش گفتم اونی که پشتت قایم کردی خیلی یواش بده من....گفت داداش گفتم داداش و زهرمار کاری که بهت گفتم و انجام بده.....کاملا خونسرد بودم.....با ترس و لرز و خیلی اروم تیغ و داد بهم و بلافاصله یکی خوابوندم زیر گوشش چند قدم رفت سمت راست و صورتش و گرفت و بغض کرد....صدام که رفت بالا اشکاش اروم اروم میریخت و سرشو انداخته بود پایین هیچی نمیگفت فقط وسطش با هر دادم شوکه میشد از جاش میپرید هق هق میزد و بعدش دوباره شروع میکرد
بعد از اینکه حسابی دعواش کردم گفتم کاتر و چطوری برداشتیش؟جواب نمیداد....داد کشیدم گفتم کرییییییییی؟؟؟؟مگه با تو نیستم....گفت داداش ببخشید گفتم شما جواب منو بده من تکلیفمو باهات روشن کنم بعدش تصمیم میگیرم ببخشمت یا نه....گفت صندلی گذاشتم رفتم روش از کابینت برداشتم داداش ببخشید کارم تموم شد میخواستم بزارمش سر جاش به خدا راست میگم داداش من خودم خیلی مراقب بودم
دوباره 1 نفس عمیق دیگه کشیدم و گفتم که اینطور....پس صندلی گذاشتی رفتی بالا....که به حرف من گوش نکردی...که غلط اضافه کردی....خیله خب....ادمت میکنم
رفتم سمت کمد خط کشو برداشتم رفتم سراغش بازوی دست چپشو با دست چپم گرفتم رفتم نشستم رو تختش و اونم نیم رخ جلوم....شلوارش تا زیر زانوش بود منم نامردی نکردم و با خط کش اولین ضربه رو محکم زدم پشت پاش زیر شلوارش....بالا پایین پرید میخواست بازوشو از دستم در بیاره میگفت داداش سوختم.....گفتم با همین پاها رفتی رو صندلی اره؟ من بسوزونم بهتر از اینه با تیغ خودتو ببری بسوزی....من این پاها رو بشکنم بهتر از اینه از رو صندلی بیفتی سرت بشکنه و شروع کردم دوباره زدن پشت پاهاش و بازوشم محکم گرفته بودم تکون نخوره.....دیگه فقط گریه میکرد و از درد داد میکشید نمیتونست حتی بگه ببخشید یا غلط کردم و تکرار نمیشه و دردم میاد چون تا میخواست سعی کنه حرف بزنه بعدی رو میزدم
تعداد ضربه ها 2رقمی نشد ولی پشت پاهاش قرمزه قرمز شد و رد خط کش افتاده بود....چند ثانیه ای فقط به کاری که باهاش کرده بودم نگاه میکردم.....دستشو ول کردم از جاش تکون نمیخورد یکم فقط خم میشد میگفت ایییی و پاهاش و بالا پایین میکرد و حالا با صدای ارومتر گریه میکرد
یه نگاه به پشت سرم و کاردستیهاش بالای تخت انداختم ولی دلم نیومد بهشون دست بزنم....بلند شدم کتابی که از روش کاردستی درست میکرد و از رو زمین برداشتم....با تعجب زیر چشمی نگام میکرد....کتاب و که ریز ریز کردم صفحاتش و ریختم جلوش باز صداش رفت بالا دیگه از ته دل گریه میکرد....خط کش هنوز تو دستم بود برگشتم یکی محکم زدم تو بازوش گفتم خفه شو نعره نزن....بازوشو گرفت عقب عقب رفت دمر خودشو انداخت رو تختش سرشو کرد تو متکاش بین دستاش و گریه کرد....کاتر و برداشتم رفتم بیرون درم کوبیدم
ماهان و مانی ساکت رو مبل پایین تو پذیرایی نشسته بودن وقتی از پله ها اومدم پایین از جاشون بلند شدن....سروصدا رو شنیده بودن و حساب کار دستشون اومده بود....بی توجه رفتم سمت اشپزخونه کابینت و باز کردم جعبه ابزار و برداشتم کاتر و گذاشتم سرجاش طوری که اون 2تا بشنون گفتم از این ببعد کسی به این جعبه دست بزنه حسابش با کرام الکاتبینه.فهمیدییییین؟؟؟؟ماهان بلند گفت چشم چشم و بعدش زیر لب گفت من یکی غلط بکنم
یه چایی ریختم نشستم جلوی تلوزیون فقط کانال عوض میکردم شنیدم مانی به ماهان گفت کرم کاتبی کیه؟به زور جلوی خندم و گرفته بودم....ماهان هم یواش گفت کرم کاتبی نه خنگه کرام الکاتبین.مانی گفت خب کیه؟گفت کسی نیست که.نمیدونم شایدم کسی باشه.هرکی هست باید با کمربند فامیل باشه...مانی گفت اهان اهان فهمیدم
ندابیادبفرستمش پیش مهرداد خودم برم 1هوا بخورم
اینا هم بشینن سر درسشون
به نام زندگی...ما را در سایت به نام زندگی دنبال میکنید
برچسب: کاردستی,کاردستی کودکان,کاردستی با بطری نوشابه,کاردستی با مقوا,کاردستی با وسایل دور ریختنی,کاردستی کودکانه,کاردستی با نمد,کاردستی های خلاقانه,کاردستی با چوب,کاردستی با پارچه, نویسنده: بازدید: 14846