اینم از تعطیلات ما

خرید بک لینک

بابا 1زمین رو بعنوان سهم الارث جدا از این خونه بنام من زد ولی یادآور شد باید امانت دار باشم.....خدا نگذره از اونی که نشست زیر پام تا برای هر کدوم از بچه ها 1حساب جداگانه باز کردم و زمین فروختم و پولشو زدم تو کار تا وقتی بچه ها بزرگ میشن بجای 1دنگ از زمین پول بیشتری بدم دستشون ولی دریغ از آدمهای گرگ صفت و خدا نشناسی که پول و بالا کشیدن و حاصلش برای من شد چند ماه دوندگی و پول وکیل دادن و اخشم هیچ....هرچند من عقل داشتم و نمیتونم کسی جز خودم و مقصر این داستان بدونم...قانع نشدم منی که ادعام گوش فلک و کر میکرد

میدونستم دیر یا زود بالاخره بابا باخبر میشن ولی میخواستم حداقل کمی از پول و زنده کرده باشم تا اون موقع که خب نشد....چند هفته پیش بود شب باهام تماس گرفت و لحنشخیلی دوستانهنبود....فردا بعد از ظهرش رفتم دنبالش و دیدم بله قضیه لو رفته و خب مثل همیشه سعی کردم احترامشونو نگه دارم و سکوت کردم و اشتباهمو گردن گرفتم و قول دادم جبرانش میکنم ولی بابا حرفی زدن مبنی بر اینکه من پول بچه هارو بالا کشیده باشم که خب طبیعیه خیلی بهم برخورد ولی هنوزم میگم حق نداشتم برای دفاع حرف بدتری به بابا بزنم که نتیجش بشه اون برخوردی که از جانب بابا صورت گرفت و همه اینها دست به دست هم داد تا حال و روزم بشه پستی که قبلتر گذاشتم

بگذریم

سه شنبه شب بود بعد از 1روز کاری سنگیناخر شباز خونه بابا باهام تماس گرفتن.....نمیخواستم جواب بدم ولی خداروشکر گوشی رو برداشتم....همسرش پشت خط بود....خیلی مضطرب و نگران گفت بابا از روی نردبون افتاده و پاشون شکسته....صدای ناله های بابا 1 طرف صدای گریه های نفس از 1 طرف دیگه دیوونم کرد....بچه ها موندن پیش ندا و با ماکان رفتیم بابارو رسوندیم بیمارستان و گفتن باید بستری بشه تا فردا صبح عملشون کنن....به ماکان گفتم برگرده خونه......تمام اون شب فقط بالا پایین کردم تا کارهای لازم و انجام بدم....فردا صبح همسرش اومد و گفت نفس و سپرده به مادرش و تا شب پیش بابا میمونه.....برگشتم خونه 1دوش گرفتم یادم افتاد هفته پیش وقت چکاپ گرفته بودم برای روز چهارشنبه پس راهی بیمارستان شدم

چندماهی میشه فشارم ناخودآگاه بالا پایین میشه دست و پاهام میگیره یا خواب میره.....تپش قلب پیدا کردم و مچ دستهامم انقدر درد میگیره مجبورم ببندم تا به 1 سری ورق و کاغذ رسیدگی کنم.....خیلی طول نکشید 8تا شیشه کوچک خون گرفتن و آزمایش ............و هفته دیگه 4شنبه جوابش آماده میشه.....ناشتا رفته بودم و حجم خونه گرفته شده برای منی که شب خوبی نداشتم تقریبازیاد بود برای همین نزدیک بود چپ کنم ولی خودمو ساختم و رفتم دفتر و از اونجاهم برای وقت ملاقات خودمو رسوندم بیمارستان و قرار بود ماکان هم بچه هارو بیاره
بقیه سرشون به بابا و نفس گرم بود ماهان و صداش کردم گفتم بیا اینجا ببینم لبتچیشده؟گفت تو مدرسه خوردم زمین گفتم داداش مراقب باش دیگه......دیدمچشماش قرمزه گفتم گریه کردی؟گفت دردم گرفت بوسش کردم گفتم عیب نداره بزرگ میشی

ماکان و کشیدم بیرون برگشته میگه تو معلوم نیست کی میای منم روز اول زدم که بشینه سرجاش حساب کار دستش بیاد.برگشتم گفتم ماکان دیگه دستتم به هیچکدومشون نمیخوره دریغ از 1 پس گردنی گفت نه اونی که باید کمربندشو خورد.شوکه شدم گفتم با کمر زدیش؟؟؟!!!!گفت نه خیلی.گفتم کاش هنوزکوچیک بودی تا نه خیلی رو نشونت میدادم.دستت درد نکنه.واقعا دستت درد نکنه اینجوری کمک حال من میشی.سرمو تکون دادمگفتم بزار من سرمو بزارم زمین بمیرم بعد تو جو ریاست برت داره به اونم برخورد
نزاشته بچه از مدرسه برسه گرفته زدتش بعدم دستشو گرفته اورده بیمارستان....دهدقیقه به پایان ملاقات ماهاناومد باز تو بغلم میگفت میشه منم بمونم گفتم نه داداشی اجازه نمیدن گفت نمیشه تو بیای ماکان بمونه گفتم نه دلم میمونه پیش بابا گفت پس دلت پیش ما نمیمونه؟سرشو گرفتم تو بغلم گفتم به حرف ماکان گوش کن یکم دیگه میام سروسامون میدم اوضارو
تلفنی باهمشون صحبت کردم.ماهان وقتایی که دلش میشکنه غیرطبیعی اروم میشه.من اگر تنبیهش کنم چون به غرورش برنخورده بخاطر حس ترس ساکته


بچه از مدرسه رفته خونه چشم منم دور دیده شروع کرده اذیت کردن و ماکان تهدید کنه اون زبون درازی کنه اخر سر ماکان 3.4تا زده تو دهنش...همیشه به ماکان گفتم انگشتر دستته مراقب باش اینور اونور نگیره باهاشون شوخی میکنی

بعد از ملاقات همه رفتن و باز من موندم و بابا....خداروشکر عمل موفقیت امیز بود ولی بقدری درد داشت و مسکن تزریق کرده بودن اگرم چشمهاش و باز میکرد به ثانیه نکشیده مجدد خوابش میبرد....ساعت 2 نصفه شب بود خواستم بخوابم بابا بیدار شد و نشستیم به حرف....هیچوقت ندیده بودم انقدر اروم و شمرده صحبت کنه....میگفت کار داری برو زنگ بزن فلانی(برادر همسرش) گفتم فردا تعطیله....همینم مونده فردا بگن از 5تا پسر هیچکس کنارش نموند..بخاطر اثرات داروی بیهوشی روزا رو گم کرده بود براش توضیح دادم آخرهای ماه صفره گفت پس سنگینیش دامن گیر منم شد....ولی بخیر گذشت و خداروشکر 1عمل کافی بود و فردا صبح مرخص میشن و میمونه 1عمل دیگه برای درآوردن پلاتین ها از توی پاشون

اذان صبح نمازمو خوندم بابا فقط نگاه میکردن...ساعت 6 بود همراها رو بیرون کردن و به بابا گفتم میرم دوباره کارت میگیرم گفتن ساعت 9 همسرشون میاد میتونن تنها بمونن تا اون موقع گفتم پس پایین میشینم کاری داشتی بگو صدام کنن گفت نه برو خونه....وقتی رسیدم خونه همه خواب بودن زیاد سروصدا نکردم.....از دم اتاق ندا رد شدم در باز بود دیدم مانی پیش ندا خوابیده
در اتاق بچه ها نیمه باز بود باز کردم دیدم ماهان تنهاست رفتم بالا سرش بوسش کردم بیدار شد خندیدم دست کشیدم رو سرش گفتم صبحت بخیر داداشی.گیج خواب بود گفت یکم بخوابم بعد بریم مدرسه گفتم امروز تعطیله برو اونور باهم بخوابیم....1مرتبه چشماش و باز کرد گفت داداش اومدی؟گفتم ساعت خواب بغلم کرد دوباره بوسش کردم بو کشیدمش
رفتم رو تختش کنار دیوار خوابیدم ماهانم گرفتم تو بغلم گفتم مهرداد کو؟گفت دیشب مانی رفت پیش خاله اونم گفت میخواد جای تو بخوابه خب منم دلم میخواست جای تو بخوابم ولی نمیخواستم برم پیش ماکان

خودشو جا کرد تو بغلم گفتم پس پسر منو تنها گذاشتن گفت عوضش خودت اومدی فردا دل همشون میسوزه گفتم بله حقشونه
چشام و بستم بخوابم گفت داداش امروز دیگه نمیری؟گفتم چرا باهم میریم ملاقات بعدش شمابرمیگردین من میمونم....لب و لوچش آویزون شد گفتم پسره بدی بودی؟گفت نه بخدا داداش من فقط همون روز اول خب نمیدونستم خاله رفته دنبال مهرداد و مانی نیست فقط ماکان خونست.خب خاله همش میگه قربونت برم جم کن من میخواستم بازم بگه واسه همین هر روز از مدرسه میام الکی شلوغ میکنم ولی خودم جم میکنم از ندا بپرس
گفتم قسم نخور این یک بعدشم مگه تو مریضی؟کمبود محبت داری همچین کارایی میکنی؟گفت نه گفتم مطمین تو مدرسه خوردی زمین؟هیچی نگفت گفتم ماکان خودش بهم گفته حالا بگو ببینم فقط بخاطر همین تنبیه شدی گفت اگه بگم از پیشم نمیری 1جای دیگه بخوابی؟گفتم حالا تو بگو گفت حتی از رو تختمم نرو گفتم باشه گفت خب من فقط یکم 1کوچیک بی ادبی کردم صدامو بردم بالا
بعدش سریع سرشو برد تو سینم چیزی بهش نگم گوششو خیلی محکم نه ولی گرفتم سرشو کشیدم بالا گفت آیی گفتم هیس بقیه بیدار میشن گفت چشم ببخشید گفتم روتو زیاد نکن ولی من با ماکان صحبت کردم حسابیم دعواش کردم اما اگر باز تکرار شه ایندفعه خودم بهش میگم اگر نبودم حسابتو برسه فهمیدی؟گفت چشم گفتم کجات زد چندتا زد بگو بوس کنم گفت زد تو بازوم ولی 4تا لباسشو زدم بالا کبود نشده بود
میگفت مثل مال تو درد نداشت ولی تو بزنی عیب نداره ماکان نزنه و باز بغلش کردم خوابیدم

له شدیم رو 1 تخت....3.4 مرتبه گرفتمش نزدیک بود بیفته.....ساعت 10 11 بود 1لحظه چشمام و باز کردم دیدم اون 4تا تو اتاق بالا سر ما دارن پچ پچ میکنن حواسشون نبود گفتم هیس ماهان بیدار میشه هل سلام کردن ندا گفت کی اومدی بی سروصدا گفتم صبح ساعت 6:30 اینطورا ماکان گفت چرا نیومدی اتاق خودت گفتم جا بود؟گفت اگر میخواستی رو 1 تخت 2تایی بخوابین اره.ندا گفت چرا 2تایی؟مهرداد گفت من جای داداش بودم ندا گفت بمیرم ماهان تنها بود پس مانی چرا نگفتی؟مانی گفت من خب تنهاش نزاشتم که مهرداد تنها گذاشت.بلند شدم اومدم پایین گفتم خیله خب بسه شما 2تا فسقلیا بیاین بغل داداش ببینم.بعدم ندا گفت بریم صبحانه بخوریم
ماکان ماشین و دیده رفته پایین ندا داشته صبحانه اماده میکرده پرسیده میثم اومده اونم تازه رفته کفشامو دیده فهمیدن اومدم

قبل از نهار ندا اومد کنارم نشست گفت خیلی با خودم کلنجار رفتم امروز باهاتون بیام ولی چکار کنم دلم صاف نمیشه اما اگر تو ازم بخوای میام....لبخند زدم گفتم آبجی گلم من هیچوقت شما رو مجبور به کاری که دوست داری نمیکنم.درکت میکنم.بغلش کردم گفتم عوضش 1نهار تپل بزار

ماکان میخواست دیشب پیش بابا بمونه ولی تو بیمارستان بهش گفتم من دیگه انتظاری از تو ندارم و بچه هارم سپردم به ندا....همین براش کافی بود بعنوان تنبیه....ان شالله فردا باهاش صحبت میکنم ببینم چرا پسرم انقدر بی حوصله شده

دیشب شب بهتری رو با بابا گذروندیم.....1خلوت پدر و پسری.....متاسفم نمیتونم بگم چه حرفهایی بینمون رد و بدل شد چون کاملا خصوصی بود:-)))))هیچ کار خدا بی حکمت نیست

الان هم دیگه بریم ملاقات

به نام زندگی...

ما را در سایت به نام زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 1924 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:28

صفحه بندی