خرید بک لینک

برای فردای اون روز ساعت 4 از مشاور مهرداد وقت گرفتم و ساعت حدودا 3 بود که از دفتر رفتم سمت خونه تا بد قول نشیم.... یک مردی حدودا 40 ساله خیلی شیک پوش و با روابط اجتماعی فوق العاده بالا که با توجه به شغلش خیلی عجیب بنظر نمیاد...خلاصه طبق معمول اول من رفتم داخل و مهرداد هم این مدت وقتشو با گشت و گذار در محوطش پر کرد....اتاق انتظارش پر از بازیهای فکری و کتاب و 1سری وسایل سوار شدنی برای بچه هایی با سنین کمتره که حسابی مشغول میشن و زمان براشون زودتر میگذره....ورق و آبرنگ در اختیار بچه ها قرار میدن و نقاشیهاشون و به دیوار میچسبونن....شعر و پازل و حتی فعالیتهای جسمانی و غیره و غیره و غیره

در مورد اتفاقی که افتاده بود با مشاورش صحبت کردم و حرفهای معاون مدرسه در ارتباط با روابط اجتماعی ضعیف مهرداد و توضیح دادم و بعد از من نوبت مهرداد بود تا با دوستش تنها شن و حالا من نمیدونستم با بازیهای فکری خودمو مشغول کنم یا نقاشی بکشم.....ترجیح دادم کتاب داستان بخونم تا حداقل یاد بگیرم شبها براشون قصه بگم

نوبت رسید به جمع بندی 3نفری برای همین رفتم داخل و طبق حدسهایی که زده شده بود مهرداد با خودش فکر کرده تا تنهایی از پس کارش بربیاد و وقتی من درگیر مریضی مانی بودم به خیال خودش مزاحم من نشه ولی هرچقدر باخودش کلنجار رفته نتونسته مساله عینک زدن در مدرسه و سرکلاس و هضم کنه....گفته وقتی رفتیم ملاقات مانی داداشم خیلی خسته بود. خوابش میومد.داداشم عادت داره رو تخت خودش بخوابه.وقتی از سر کار میاد خستست ما سروصدا نمیکنیم استراحت کنه ولی بیمارستان همش بچه ها گریه میکردند.داداشم زرد شده بود.میگفت داداشم غذا خیلی دوست داره بعد از شام همیشه کلی خوراکی میخوریم با هم ولی خودش گفت لاغر شده(آبرو برام نزاشت:-)))).گفت من میخوام داداشم به من افتخار کنه وقتی غمگینه برای من حرف بزنه من بهش بگم درکت میکنم که به من مسولیت بده چون بزرگ شدم آخه اگه مریض بشه ما تنها میمونیم....به مشاورش گفته داداشم تو خونه به همه گفت حق ندارن منو مسخره کنن ولی نیومد مدرسه بگه....واقعا نمیشه فکر بچه ها رو خوند.دنیاشون و فهمید....مشاورش به من گفت دیدی؟حالا خودت بهم بگو جا داشت انقدر خودتو اذیت کنی؟گفتم معما چو حل گشت آسان شد.گفت خیلی راحت میتونی حلش کنی فقط نباید از پیش قضاوت کنی و برای خودت از کاه کوه بسازی....قرار شد با کمک هم متنی در مورد عینک تهیه کنیم که در فهم پسربچه های دبستانی بگنجه و مهرداد سر صف تو مدرسه ارایه بده.این به اعتماد به نفسش هم کمک میکنه.....خلاصه در مورد ضبط صدا و گوش کردن به حرفهای خودش و مشاورش و خوندن متنها و انجام تمرینهای تقویت اعتماد به نفس صحبت کردند و قرار شد منم فرداش همراه مهرداد برم مدرسه

تو ماشین انقدر بغلش کردم فشارش دادم بوسش کردم....بهش گفتم قربون شکل ماهت برم من وقتی شماها پسرهای خوبی باشین وقتی بوستون میکنم مثل الان بغلتون میکنم تماااااام خستگیم در میره میتونم به تک تکتون برسم. هیچوقت فکر نکن اگر مثل وقتی مانی مریض شد من چند روز ازتون دور باشم بفکرتون نیستم یا حواسم بهتون نیست....نزدیک به 10 دفعه فقط تو خونه متن و برای من اجرا کرد و بعدشم من و ندا و مانی.....وقتی دیدم مفیده با خط کش نشستم بالا سر ماکان و ماهان تا مثل بچه آدم بشینن و اوناهم گوش کنن:-)))))صداشو ضبط کردیم خودشم گوش میکرد و جلوی آینه تکرار میکرد

امروز کمی زودتر باهم رفتیم مدرسه و قضیه رو برای معلمشون توضیح دادم و همون موقع مهرداد عینکشو زد به چشمش و با خجالت سرشو گرفت بالا ولی با استقبال رو به رو شد و خواهش کردم اگر ایرادی نداره بمونم و اجرای مهرداد و ببینم.....معلمها با هماهنگی قبلی همه عینکهاشون و به چشم زده بودند و پشت مهرداد ایستاده بودند و تشویقش کردند و خداروشکر حس میکنم مساله جا افتاد

دوشنبه سه شنبه ها روز تحویل سفارشهاست و سرم خیلی شلوغه....طوری که هرشبش سرم از درد منفجر میشه....حالا این وسط بجای مراعات کردن 2تا بچه کوچولو داریم تو خونه بنام آقا ماکان و آقا ماهان....بعد از شام سر کانال تلوزیون بحثشون شد وماهان خیلی سعی کرد ضعف نشون نده و وقتی ماکان رفت تو صورتش چشمهاشو بست از جاش تکون نخورد فقط با من و من کردن سعی کرد از خودش دفاع کنه که ماکان با کنترل زد تو صورتش....رفتم کنترل و از دستش گرفتم تلوزیون و خاموش کردم کنترل و پرت کردم و سرشون و داد کشیدم....ندا و مهرداد و مانی که تو اتاق بچه ها مشغول کارتون دیدن بودن از صدای من اومدن بیرون که ندا فرستادتشون داخل و ماکان خیلی بهش برخورد و رفت گوشیشو برداشت و رفت بالا تو اتاق و درم پشت سرش بست...خرس گنده خجالت نمیکشه.....برگشتم به ماهان گفتم جلوی چشمم نباش تا نزدم تو گوشت.....لبش باد کرده بود.اشکهاش و با آستینش پاک کرد و گفت خب دیگه اتاق نداریم که من کجا برم آخه؟ ندا صداش کرد گفت خاله بیا بریم تو اتاق من و رفت پیشش
اینم از امشبمون

برچسب: نویسنده: کامیار بختیاری تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 23:29

صفحه بندی