
آمار مطالب :: کل مطالب : 0:: کل نظرات : 0 آمار کاربران :: افراد آنلاین : 1:: تعداد اعضا : 32کاربران آنلاین آمار بازدید :: بازدید امروز : 7:: باردید دیروز : 16:: بازدید هفته : 124:: بازدید ماه : 407:: بازدید سال : 7503:: بازدید کلی : 7503...
ادامه مطلب
آمار مطالب :: کل مطالب : 0:: کل نظرات : 0 آمار کاربران :: افراد آنلاین : 1:: تعداد اعضا : 31کاربران آنلاین آمار بازدید :: بازدید امروز : 43:: باردید دیروز : 39:: بازدید هفته : 136:: بازدید ماه : 667:: بازدید سال : 4344:: بازدید کلی : 4344...
ادامه مطلب
شمالدو هفته پیش پنجشنبه شب بود که هوای شمال زد به سرم و وقتی با بچه ها در میون گذاشتم خیلی استقبال کردن...همون وقت شب یکی 1 کوله جمع کردن و از ذوق خوابشون نمیبرد....با عزیز و خاله هم تماس نگرفتیم و میخواستم غافلگیرشون کنم.....خاله ندا 1 سال از من کوچکتره و خاطرش برامون خیلی عزیزه....مانی رو وقتی نوزاد بود مادر بزرگم و ندا تر و خشکش کردن....ندا چند روز پیش زنگ زد و گفت دلش برای بچه ها خیلی تنگ شده اما واقعا موقعیتش جور نمیشد بریم و از دستم ناراحت شد آفتاب نزده بود راه افتادیم اما من به این دلیل ک...
ادامه مطلب
مدرسه مهرداد و مانی بدلیل نقاشی ساختمان 4شنبه اول مهر تعطیل بود و تنها بچه مدرسه ای ما آقا ماهان بودند که با کلی غر زدن و قول گرفتن منت بر دیده ما نهادند و تشریفشون رو بردند مدرسه که بنده بعد از زنگ اول اجازش رو گرفتم بردمش خونه چون خبری نبود شنبه4مهر بدلیل جشن کلاس اولیها روز فوق العاده ای بود....مانی درسته پیش رو گذرونده منتها نوشتن نداشتند و دیدن اولین سرمشقهای مانی حس خوبی بهم دست میده چند شب پیش متوجه شدم ماکان تو خودشه و حرفی نمیزنه و وقتی هم باهاش حرف میزنیم حواسش جای دیگست....فکرش مشغول ...
ادامه مطلب
عادت داریم به این جنگ و دعواها و بلافاصله آشتی یکی 2روزه منتها این دفعه بهم بر خورد....میثم عادت نداره تو خونه یا حتی دفتر رو حرفش حرف بزنند....چشم گفتنام و گفتم و حالا دیگه نوبت به چشم شنیدنه....شاید بزارین بحساب غرور بیجا و شاید هرچیزی دیگه شب اون اتفاق وقتی ماکان اومد تو اتاق ازش خواهش کردم اگر امکانش هست 1 شب و تو پذیرایی بخوابه چون میخوام تنها باشم و ماکان هم قبول کرد....صبحش بیدار بودم منتها برای راهی کردن بچه ها به مدرسه از اتاق بیرون نیومدم....ندا در زد اومد تو گفت دارن با ماکان میرن دان...
ادامه مطلب
امروز قرار بود بچه ها رو ببرم سنجش بینایی....هر چند ماه 1 بار میریم چشم پزشکی....ندا و ماکان دانشگاه بودند و اینجور وقتها که بچه ها از مدرسه میان و تا من برسم دو سه ساعتی تنها میشن دلم اروم نمیگیره و مدام زنگ میزنم....بهشون گفتم حاضر شن و از شانس بد گاهی ساعت 3 کارم تمومه منتها امروز تا نزدیکای 4 مجبور بودم بمونم هوا انقدر سرد بود که بچه ها رو از دم در برگردوندم تو خونه تا ببینم چی پوشیدن یوقت سرما نخورن که مهرداد و مانی لباسهاشون خوب بود ولی اقا ماهان 1 تیشرت تنش بود و 1 سویی شرت هم از رو پوشی...
ادامه مطلب
روزها رو گم کردم یادم نمیاد 2شنبه بود یا 3شنبه.....گمون کنم 2شنبه رفتیم واکسن آنفلونزا زدیم که شبش مانی تب کرد مجبور شدیم تو پذیرایی بخوابیم که خنک تره و ندا هم موند پیشمون....جوراب کاموایی پوشیده بودم از سرما:-)))هوا باز بهتر شده این چند روز منتها سرما رو به آلودگی ترجیح میدادم باز تمام اون شب مانی بهونه کرد....پاشویه کردیم تبش اومد پایین منتها صبح 40 بود که واقعا دست و پامو گم کردم و از تشنج ترسیدم.....با ندا رفتیم بیمارستان....تو دلم همش به واکسن آنفلونزای لعنتی بد و بیراه میگفتم منتها دیدم ...
ادامه مطلب
در ادامه پست گوشی موبایل که مورد انتقاد واقع شد اون اتفاق اواخر تعطیلات نوروز افتاد و چند روز بعد 13 به در بود و با فامیل جمع شدیم باغ...یک لحظه سرمو چرخوندم اما ماهان و ندیدم....از ماکان سراغشو گرفتم گفت تا چند لحظه پیش با بقیه بچه ها بوده....دیگه کم کم داشتم نگرانش میشدم.... باغ خارج شهره...اکثر زمینها در حال ساختن و جای زیاد شناخته شده ای نیست هنوز....خونه وسط باغ ساخته شده و پشت اون 1 جایی هست که ازش آب رد میشه.... 1 چیزی شبیه به رود اما خیلی کوچکتر..... وقتی خونه رو دور زدم دیدم کنار آب نشس...
ادامه مطلب
تو خونه ی ما تنها بچه مدرسه ای که خرداد امتحان داره ماهانه....مهرداد و مانی توصیفی بودن و خلاص شدن...تعطیلات تابستونشون شروع شد....چند روز دیگه هم باید برم و کارنامه هاشون رو بگیرم....ماهان هم دیروز هم امروز امتحان داشت...دیشب بهش گفتم بره تو اتاق من و ماکان درس بخونه تا رفت و آمد مهرداد و مانی اذیتش نکنه از طرفیم تا هر وقت خواست بیدار بمونه....از ماکان هم خواستم حالا که داره میره بیرون مهرداد و مانی رو هم با خودش ببره تا هم خونه ساکت تر باشه هم اینکه بچه ها پوسیدن تو خونه یکم جشن ببینن....از هم...
ادامه مطلب
بستری شدن مانی همزمان شد با مساله عینکی شدن مهرداد.... قول داده بودم اوایل کار تنهاش نزارم و یکم بیشتر حواسم بهش باشه تا عادت کنه ولی نشد.....بعد از مرخص شدن مانی باهاش صحبت کردم و توضیح دادم مجبور شدم تنهاش بزارم و جالب اینجا بود مثل 1 ادم بزرگ گفت درک میکنه امروز مانی بعد از 1هفته خداروشکر رفت مدرسه.....اوایل هفته پیش سر زده بودم هم غیبت مانی رو موجه کردم و هم اینکه هماهنگ کردم هر روز برنامه درسیشو بدن مهرداد بیاره خونه تا ندا باهاش کار کنه و از درسها عقب نمونه امروز از دفتر رفتم مدرسه دنبالشو...
ادامه مطلب
برای فردای اون روز ساعت 4 از مشاور مهرداد وقت گرفتم و ساعت حدودا 3 بود که از دفتر رفتم سمت خونه تا بد قول نشیم.... یک مردی حدودا 40 ساله خیلی شیک پوش و با روابط اجتماعی فوق العاده بالا که با توجه به شغلش خیلی عجیب بنظر نمیاد...خلاصه طبق معمول اول من رفتم داخل و مهرداد هم این مدت وقتشو با گشت و گذار در محوطش پر کرد....اتاق انتظارش پر از بازیهای فکری و کتاب و 1سری وسایل سوار شدنی برای بچه هایی با سنین کمتره که حسابی مشغول میشن و زمان براشون زودتر میگذره....ورق و آبرنگ در اختیار بچه ها قرار میدن و ...
ادامه مطلب
متنفرم از آدمهایی که دیوار بلندت را میبینند ولی بدنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند تا.... تو را فرو بریزند! تا تورا انکار کنند! تا از رویت رد شوند.......
ادامه مطلب
بابا 1زمین رو بعنوان سهم الارث جدا از این خونه بنام من زد ولی یادآور شد باید امانت دار باشم.....خدا نگذره از اونی که نشست زیر پام تا برای هر کدوم از بچه ها 1حساب جداگانه باز کردم و زمین فروختم و پولشو زدم تو کار تا وقتی بچه ها بزرگ میشن بجای 1دنگ از زمین پول بیشتری بدم دستشون ولی دریغ از آدمهای گرگ صفت و خدا نشناسی که پول و بالا کشیدن و حاصلش برای من شد چند ماه دوندگی و پول وکیل دادن و اخشم هیچ....هرچند من عقل داشتم و نمیتونم کسی جز خودم و مقصر این داستان بدونم...قانع نشدم منی که ادعام گوش فلک و...
ادامه مطلب
نمیخواستم بعد از مدتها با همچین پستی ادامه بدم ولی چه کنم که این بچه ها اعصاب برای ادم نمیزارن....هییییییی مهدکودکها و دبستانهای استان تهران مجدد 2روز بخاطر آلودگی تعطیل شد....کاش مسیولین متوجه بشن اینجوری فقط پشت بچه ها باد میخوره....همینطوری امتحانهای ترم اولشون 1 هفته عقب افتاد وگرنه تا الان باید کارنامه هاشون و میگرفتم....هرچند از بابت مانی و مهرداد خیالم راحته و نمره هاشون و زودتر از کارنامه برام اوردن و همش کامل بوده خداروشکر ولی آقا ماهان هرچی ازش سوال میکنم میگه هیچ معلمی نه برگه ای دست...
ادامه مطلب
آرام عزیزم:تماشای شفق در ماه زمستان تماشای حضور لطیف توست در دل معطر هستی یادمه یکی گفت دوست داره تولدش رو در رستوران ..... به صرف استیک فلفلیو موهیتو و کیک شکلاتی جشن بگیره اینم از کادوی داداش میثم هزاران هزار بار تولدت مبارک:-) ...
ادامه مطلب
خلاصه مهرداد و سپردم به ندا که بزنم بیرون 1 هوا به سرم بخوره منتها حرفهای ندا باعث شده بود کلافه تر بشم....وقتی میخواستم مهرداد و بسپرم بهش گفت اگر دیگه با بچه ها تنهات گذاشتم:-| وقت شام ندا مهرداد و اورد سرمیز ولی بعدش مجدد رفتن تو اتاق تا اخر شب که بچه ها خوابیدن ندا اومد پایین بی هوا از پشت بغلم کرد گفت از دست من دلخوری؟گفتم نه گفت ببخشید گفتم عیب نداره....اومد نشست رو به روم پرسیدم مهرداد چطوره گفت وقتی رفتم پیشش انگار منو دیده باشه داغ دلش تازه شده باشه بغلم کرد خیلی گریه کرد پشت پاهاشم نش...
ادامه مطلب
آخه من اینو بندازم دستم؟؟؟!!!:-))))))))) تنگه خب خون تو رگهام جریان پیدا نمیکنه بعدم بنظرتون خیلی رنگی رنگی نیست؟:-))))) ...
ادامه مطلب
تمایل چرخش چرخ گردون زندگی مایل به تمایلاتت بچرخه تولدت مبارک ...
ادامه مطلب